حاج علا
دل نوشته های حیرانی
قصد داشتم مقاله ای از یکی از حضرات اصلاح طلب که الان در یکی از کشورهای دوست و برادر!(انگستان!) به سر می برند و در حال اظهار نظر و ابراز لطف نسبت به ایران و ایرانیان هستند را روی وبلاگ قرار دهم و کمی در مورد آن توضیح و تحلیل ارائه دهم.
مقاله ی آقای دکتر... دقیقا فردای انتخابات چاپ شد و در آن به دلایل حرکت آزادی خواهان(!) در ایران با پشتیبانب غرب به سمت انقلاب مخملی در ایران اشاره شده بود و با ذکر نکاتی بی اساس و حتی بچه گانه سعی در القای قابلیت پیروزی این برنامه در ایران داشت.
در حال بررسی های بیشتر برای نقد این مقاله بودم که مطلبی از پروفسور مولانا به دستم رسید. و آنقدر این نوشته جامع و مانع بود که پس از مطالعه ی آن نه تنها کاملا از ارائه ی نقد و تحلیل شخصی منصرف شدم« بلکه حتی حیفم آمد تا مقاله ی آقای... را در کنار مقاله ی پروفسور قرار دهم. در واقع با خواندن تحلیل آقای مولانا دیگر حرفهای دکتر... و پیش گویی پیروزی انقلاب مخملی توسط ایشان بیشتر به نظرم تخیل آمد تا تحلیل!
اما نوشته ی آقای مولانا:
شکست غرب شکست خورده...
شب جمعه سر مزارش بودم. تنها ی تنها. البته همیشه تنها رفتن را بیشتر دوست داشتم. ولی این بار انگار او هم تنها بود.
دلم گرفته بود از دست اهالی زمانه. حال خواند زیارت اهل قبور هم نداشتم. حتی پرچم سبز یا اباعبدالله بالای تابلو هم انگار حال تکان خوردن نداشت. چشم دوخته بودم به سبزی نام «شهید» حک شده بالای سنگ دایی محسن. یاد حرفهای آقای گاورمنت در «بیوتن» امیرخانی افتادم(1). به تابلوی قبر پایینی تکیه کرده بودم. چشمانم از بی حالی به خواب آلودگی می زد.
حرفهای پدرجان هنوز در گوشم رفت و آمد می کرد(2). وضعیت بعضی آدم های دور و برم، دوستانم، آشناها و بعضی از سرشناس های کشور، افسرده ام کرده بود انگار. زدند و سوزانند و توهین کردند. به کجا رسیدند از این کارها. هنوز هم شبها تکبیر می گویند. ریخت و ظاهر آنهایی که به خیابان ها می آمدند و هرچه می خواستند می گفتند هم بدجوری چشمانم را اذیت کرده بود. یعنی اگر دایی الان بود چه می گفت؟
فکری بودم که انگار خوابم برد. صدای کسی می آمد. با صدای پدرجان قاتی می شد و در مغزم رژه می رفت. همه اش یادم نیست ولی گویی با من حرف می زد، شاید هم با همه ی کسانی که من به آنها فکر می کردم. فریاد می زد:
«جان دادیم که روسری از سرتان نیافتد، و الان روسری ها جان می دهد برای افتادن...
جان دادیم که بیرق سبز علوی روی سرتان باشد، و الان روسری هایتان شده بیرق سبز موسوی...
جان دادیم و جلوی گلوله و ترکش رفتیم که سایه ی آرامش و امنیت بر سر مردم شهرهامان افکنیم، و امروز امنیت و آسایش مردم را با سنگ و چوب باز پس می گیرید...
جان دادیم تا سایه رهبر مومن و ایرانی و «نه غربی و نه شرقی» روی سرتان باشد، و الان سخنرانی رهبرتان که می شود کانالهای غربی و شرقی را ترجیح می دهید...
شما را چه شده است؟ ما را نمی شناسید یا دیگران را بیشتر می شناسید؟
آتش نگرفتیم و نسوختیم که امروز بیایید و وطنمان را با آتش و دود تزیین کنید...
وقت جان دادن و جان کندن الله اکبر نگفتیم که امروز تکبیرتان بر سر حافظان الله اکبر باشد...
خون ندادیم و مادرانمان را بی فرزند نکردیم که امروز خون مادرانتان به جوش آید از شر فرزندانی چون شما...
سینه سپر نکردیم به پیش دشمن که امروز دوست مجبور شود سپر به سینه بگیرد و مقابل دوست نااهلش بایستد...
یادش بخیر،فرمانده مان می گفت:
خاکریز ها را ترک نکنید، در میدان بمانید که دشمن حرامی در کمین است...
و امروز شنیدم که زنی چادر مشکی و چارقد رنگی، دستورتان داد:
که در خیابان بمانید، صحنه را ترک نکنید که انقلابیون مسلمان در کمینند...
شما را چه شده است؟ آنها را چه؟
رنگین می پوشید و به و دست در دست نامحرم، الله اکبر می گویید؟...»
گیج و مات حرفها و شنیده ها بودم که صدایی پیرتر و آرام تر ولی قاطع تر آمد:
«مگر نه اینکه اینجا جامعه ی اسلامی است؟ مگر نه اینکه واجبات اسلام لازم الاجراست؟ مگر نه اینکه رعایت قانون جامعه ی اسلامی واجب عینی است؟ پس چرا سر باز می زنید؟
مگر نه اینکه حکم ولی فقیه، حکم دین است؟ مگر مسلمان نباید حکم اسلام را اجرا کند؟ مگر شما مسلمان نیستید؟
آقای نخست وزیر امام! آقایی که نزدیکترین مسئولین به ولی فقیه زمان بودید! مگر نه اینکه شما باید بیش از دیگران به حکم امام سر سپارید؟ مگر نه اینکه امام فرمود: قانون باید اجرا شود، قانون را باید قبول داشته باشید؟
مگر امام را قبول ندارید؟ مگر اسلام را قبول ندارید؟ مگر مسلمان نیستید؟
قبله را گم کرده اید یا قبله نما را؟
یا شاید خدا را...»
حرفهای خودم بود که با صدای پدرجان و لحن پرحرارت دایی آمیخته شده بود. نمی دانم چقدر خواب بودم، ولی الان که سر قبر نشسته ام و می نویسم هوا تاریک شده است. قبر دایی محسن هم چراغ ندارد. چشمم کاغذ را نمی بیند. ولی اگر ننویسم باید بروم. دلم نمی خواهد دوباره به فضای شهر برگردم. هوای اینجا بوی نفاق نمی دهد...
۱- رضا امیرخانی در رمان بیوتن شخصیتی به نام گاورمنت دارد که دولتی ست و مسئول تغییر ساختار قبور شهدای بهشت زهرا. درباره ی این آقا و حرفش که « ...چه وضعیه؟ هر کدومشون «شهید»و با یه رنگ نوشتن...» در بیوتن بیشتر می توانید بخوانید.
۲- ر.ک. بخش اول همین مطلب در کامنت قبل
خیابان های تهران آرام گرفته اند. دو سه روزی است که بی قراریشان تمام شده. هرچند چندان دلخوش به ماندن این آرامش نیستم، ولی باز جای شکرش باقی است. شکر خدا عابر بانک های محلهی ما آنقدر کهنه بودند که حسرت نابود شدناش را نمیکشم. ایستگاه های اتوبوس هم تعمیر اساسی لازم داشتند که خوب توفیق اجباری شامل حالشان شد و بنکنشان کردند. از شیشههای دودی بانکهای سر چهارراه هم خوشم نمی آمد، برقشان چشم آدم را میزد. همان بهتر که همهشان را با هم آوردند پایین. همهی این خرابی ها فدای سرشان، یا سرمان. چه فرقی دارد؟
ولی از آتش زدن آبمیوه فروشی حسن آقا خوشام نیامد. پاتوقمان را خراب کردند. زیراکسی دانشجو را هم نباید خراب میکردند. کارم لنگ میماند! البته آرش، رفیق من و صاحب مغازه میگفت:«همهاش را آتش نسوزاندهاند، کامپیوتر و پرینترش را با یک سری سی دی خام و این جور چیزها قبل از سوختن به غارت رفته است.». البته من می گویم از بزدلی خودش هم بوده که ایستاده و نگاهشان کرده تا بزنند و بشکنند و ببرند و نابود کنند. حتی جرات نکرده داد و بیداد راه بیاندازد و حتاتر یک فحش ناقابل هم نداده!
علی میگفت، همسایهمان هستند، به م.ح.م رای داده. آن شب هم با موتور وسط رنگین پوش ها بوده و شعار میداده که همانها ریختهاند و موتورش را آتش زدهاند. میگفت گفتند برای پیروزی باید هزینه کرد! هرچند از کیسه خلیفه(البته از نوع راشدین!).
سر پدر جانم هم شکست! رفته بود ببیند چه خبر است که رسیده و نرسیده یک پاره آجر مهمانش کرده بودند. تا صبح خانه نیامد. موبایلها را هم که قطع کرده بودند. مامان حدودا سی و پنج بار مرد و زنده شد!
تهران آرام گرفته ولی شب که می شود، راس ساعتی خاص ملت شهید پرور پنجرهها را باز میکنند و حنجرهها را به نوای الله اکبر آزمایش. قاتی پاتی هم میگویند. هم «مرگ بر دیکتاتور» میگویند، هم «مرگ بر آمریکا» و «خامنه ای رهبر» و هم «رای ما رو دزدیدن دارن باهاس پوز میدن». من که سر در نمیآورم کدام وری هستند. البته اوایل فقط تکبیر و فحش بود(چه پارادوکس معقولی!) ولی بعدتر جوابش هم با «مرگ بر منافق» و غیره آمد. اینها را کار ندارم فقط میدانم که خانم کرمی، پیرزن تنهای طبقه بالاییمان که اعصاب ضعیفی دارد، هرشب به باعث و بانی این قضایا ابراز ارادت خاصی میکند!
پدر جان، که حالا کلهاش را هم مثل روحانی مسجدمان بسته اند، مثل حاج آقاها منبر میرود و میگوید:«خدا ازش نگذرد که دشمن شادمان کرد. خسارت و آتیش سوزی و بزن بشکن مهم نیست. اینکه هر روز مردیکهها و زنیکههای اروپا و آمریکا میشینن و از آشوب تو مملکت ما حمایت میکنن آدمو میسوزونه. اگه ندیده بودم زمان امامشو میگفتم منافقه! بنیصدرم همین کارا رو میکرد به خدا. شماها یادتون نیست... بابا همهی اینا به کنار، کی میخواد جواب خون این بیست سی نفری رو که کشته شدن بده؟ آقا خامنهای تو نماز جمعه مگه نگفت اگه ادامه بدید خون همهی اینا پای شماهاس؟ چرا نمی خوان بفهمن؟...»
و البته باقی حرفهایش 18+ بود!
تهران آرام شده، شهرستانها هم که خدا را شکر آرام بود. تهران خرابی زیادی ندارد ولی همان کماش هم زیاد است. دولت گفته خسارت مردم را میدهد. ولی چرا دولت بدهد؟ خون بهای جوانان مردم را هم میدهد؟ سر شکستهی پدر را هم می توانند مثل اولش کند؟ بچهی آن خانمی که از ترس سقط شد را هم پساش می دهد؟
سلام
نبودم، بی دلیل هم نبود البته. حلال کنید.
خدا بخواهد کمی هستم.
خدا حبیبش را خیر دهد که جور ما را هم کشید! منظورم «حبیب خدا»ست.
دو کلام محض حاضری زدن.
بیرون که بودم، شنیدم عده ای شعاری می دادند. فکری شدم؛
«یاحسین، یا میرحسین»
ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست از این تعبیر دقیق و زیبا! فکر کردم که چه نکته ی ظریفی را گوشزد می کنند. یا «حسین» (ع) و یا «میرحسین» موسوی. یعنی انگار این دو با هم جمع نمی شوند. توضیح نمی دهم، شاید هم توضیح نمی خواهد یا من توضیحی ندارم.
در هر صورت نمی دانم چقدر این تعبیرم درست است. امیدوارم خیلی نباشد...
کاریکاتور مودبانه از طرف مهندس میر حسین موسوی
تقدیم به همه ملت شریف ایران

مدیر مسئول : مهندس میر حسین موسوی
لینک این صفحه از روزنامه کلمه سبز :
http://kalemehsabz.com/1388/3/19/KalemehSabz/18/Page/11/?NewsID=1171
لینک برش مطبوعاتی این مطلب از سایت کلمه سبز:
http://kalemehsabz.com/1388/3/19/KalemehSabz/18/Page/11/KalemehSabz_18_11_1171_NewsCut.jpg
جمعي از دانشجويان 9 دانشگاه بزرگ تهران در نامهاي خطاب به وزير علوم نسبت به تدريس غيرقانوني ميرحسين موسوي در دانشگاه تربيت مدرس به شدت اعتراض كرده و خواستار رسيدگي قانوني به اين موضوع شدند.
به گزارش فارس، در نامه جمعي از دانشجويان و دانش آموختگان دانشگاه تهران، دانشگاه تربيت مدرس، دانشگاه صنعتي شريف، دانشگاه صنعتي امير كبير، دانشگاه علامه طباطبايي، دانشگاه شهيد رجايي، دانشگاه علم و صنعت، دانشگاه امام صادق(ع) و دانشگاه شهيد بهشتي خطاب به وزير علوم، تحقيقات و فناوري آمده است:
اين روزها و در گير و دار فضاي تبليغات انتخاباتي، خبر جانكاهي دل تمام دانشگاهيان را به درد آورده است. دردي كه اگر فريادش نكنيم و التيام نيابد، عفونت آن ساحت علم و دانشگاه را براي هميشه آلوده خواهد ساخت. دانشگاه پرآوازه "تربيت مدرس " مركزي بيبديل است كه به دليل ويژگيهاي خاص خود از جمله اختصاص آن به تحصيلات تكميلي و احراز رتبه برتر پژوهشي در ميان دانشگاههاي سراسري، جايگاه والايي نزد جامعه علمي و دانشگاهي كشور دارد. متاسفانه حضور يكي از اساتيد اين دانشگاه در رقابتهاي انتخابات رياست جمهوري، ما را بر آن داشت كه به بررسي سوابق علمي ايشان براي شناخت هرچه بهتر وي مبادرت ورزيم، اما در صفحه متعلق به ايشان در وب سايت رسمي دانشگاه تربيت مدرس، حقايقي دردناك يافتيم.
همانطوريكه مستحضريد، بر اساس ماده 7 از فصل سوم مجموعه قوانين و مقررات اعضاي هيئت علمي دانشگاهها و موسسات آموزش عالي و پژوهشي، اولين شرط پذيرش يك شخص به عنوان استاديار دانشگاه، يعني امتياز تدريس در مقاطع كارشناسي ارشد و دكتري، دارا بودن درجه دكتري است.
اطلاعات موجود در صفحه شخصي آقاي ميرحسين موسوي خامنه در وب سايت دانشگاه تربيت مدرس، حكايت از آن دارد كه ايشان با مدرك كارشناسي ارشد رشته معماري، سالها بر كرسي استادي رشته علوم سياسي در مقطع كارشناسي ارشد و دكتري اين دانشگاه تكيه زده اند و به طرز تعجب آوري، مشاوره و راهنمايي پايان نامه هاي اين مقاطع تحصيلي را به عهده داشته و دارند. اين حركت خلاف قانون، ضد علمي، ضد اخلاقي و ضد شرعي، از سوي هركسي كه باشد، مذموم است و غير قابل تحمل، و از سوي مسئولان ايران اسلامي نيز نبايد ناديده گرفته شود.
در اين نامه با اشاره به تلاشهاي جوانان اين مرز و بوم براي راهيابي به دانشگاهها و مراكز آموزش عالي كشور آمده است: سوال ما اين است كه، گناه دانشجويي كه شب و روز خود را وقف مطالعه و تحقيق و پذيرفته شدن در دانشگاهي برتر چون دانشگاه تربيت مدرس كرده است، چيست كه بايد سر كلاس شخصي حاضر شود كه نه "علم " تدريس دارد و نه حتي "مدرك " مورد نياز براي تدريس؟ چرا بايد كساني به خود جرئت اين را بدهند كه اينچنين به ساحت مقدس علم و استادي و دانشگاه و دانشجو ريشخند زنند؟
در سوابق علمي جناب آقاي ميرحسين موسوي آمده است كه ايشان زماني براي جريدهاي مطالبي نگاشتهاند. اگر بناست نوشتن در روزنامهها سابقه علمي تلقي و روزنامه نگار استاد علوم سياسي خوانده شود، خواهشمنديم درب دانشكدههاي علوم سياسي دانشگاهها را تخته كنيد و كلاسهايي در حوالي دفاتر روزنامهها داير كنيد تا هركه توانسته در جريدهاي مطلبي منتشر كند، رداي استادي دانشگاه به تن كند و دانشجويان سر كلاسش حاضر شوند و در نهايت، مدير مسئول آن جريده امضايش را پاي مدرك دكتري دانشجو بگذارد.
جناب آقاي موسوي در سوابق خود به مسئوليتها و تجربه سياسي اشاره كردهاند. اگر قرار است تجربه، علم تلقي شود و صاحب تجربه به اين سهولت استاد دانشگاه شود، چرا از معمارهاي زبردست و ماهر كشور براي تدريس رشته معماري در دانشگاهها دعوت نكنيم؟ آيا وقيحانهتر و بيشرمانه تر از اين ميتوان به علم و دانشگاه و استاد و دانشجو توهين كرد؟
اگر عدهاي با بداخلاقي سياسي، فضاي سياست را ميآلايند، ما دانشگاهيان خود را پاسدار حريم مقدس علم ميدانيم و اجازه نخواهيم داد كه اين بداخلاقيها به دانشگاه نيز كشيده شود. اينجانبان از شما كه به يقين رنج تحصيل علم را كشيدهايد، استدعا داريم آقاي مهندس ميرحسين موسوي هرچه سريعتر از گروه علوم سياسي دانشكده علوم انساني دانشگاه تربيت مدرس اخراج شده، به خاطر فريب دانشجويان و تخلف آشكار از قوانين، به مراجع قضايي معرفي شود و باندهاي فسادي كه با سپردن كلاس درس علوم سياسي به مهندس معماري، به فرزندان اين ملت مظلوم خيانت كردهاند، محاكمه شوند.

">



