تبليغاتX
حاج علا
log
 موسوي را محاكمه كنيد

 

 

حاج علا
پس کوچه ی درد نویسان...

نامه ی یک دلسوز به یک دلسوخته!

آهای رفیق!

سلام

 مبارک باشد، رفته ای روی آنتن! خبر داری؟ الان چند هفته ای هست که تیتر اولی «اخوی»!

 پس دیگر چرا ناراحتی؟ بابا همه آرزویشان این است که بقیه در موردشان حرف بزنند، تو چرا خوشحال نیستی؟

حالیت نیست ها! معروف شده ای پسر، معروف...! گیرم که این شعرت را به قیمت کمی سختی کشیدن بدست آورده باشی. ولی می ارزد به اینکه همه ی شبکه های تلویزیونی و رادیویی دنیا، حرف اولشان خبرهای شما باشد.

حالا مگه چه شده است؟ بابا دوتا موشک و خمپاره که دیگر گریه و زاری ندارد! یعنی شما حاضر نیستید برای مطرح شدن نامتان کشته بدهید؟ به حق چیزهای ندیده.

عزیز من منطقی باش! یک چند روزی را بدون آب و غذا سر کنید حل می شود، من مطمئنم. خودشان گفته اند. مگر نشنیده ای؟ گفتند ما می خواهیم مردم «غزه» را هم مانند باقی مردم غیور(!) و متمدن «اسرائیل»، متجدد کنیم! فقط باید خودتان هم بخواهید. به محض اینکه با آنها دوستانه و مهمان نوازانه برخورد کنید، همه ی این دردسر ها تمام می شود!

باور کن این بندگان خدا نیتشان خیر است!

بگذار برایت بگویم برنامه چیست، می خواهند بیایند برایتان یک حکومت دموکراتیک درست کنند، نه اینکه شما نتوانید، نه، اینها چون تجربه شان بیشتر است و البته دلسوزیشان هم، می آیند و مرکب پیشرفت شما را به سرعت به جوامع مترقی می رسانند! اگر هم می بینی یک مقداری خشن برخورد می کنند برای این است که شما قدر عافیت را بیشتر بدانید! و وقتی که به شما مسلط شدند راحت تر قبولشان کنید!

ای بابا! تو بازهم اخمهایت را درهم کشیده ای. جان من! تو هنوز بچه ای، البته قصد جسارت ندارم ولی اشتباه از خودتان بود، بی تجربگی کردید. جوانی کردید. خامی کردید برادر من! آخر آدم عاقل که دست کمک همنوع خود را رد نمی کند. دوستان اسرائیلیتان که بالاخره همسایگان شما هستند،(مهم نیست که نسبی باشند یا سببی!) همان ابتدا به صورت کاملا محترمانه و دوستانه به شما پیشنهاد سازش داده بودند. اگر پذیرفته بودید دیگر کار به اینجاها نمی کشید. خدا وکیلی خودت قضاوت کن، این همه کشته داده اید، اینهمه خرابی، قطعی آب و برق و دیگر ملزومات حیاتی، راه هایتان مسدود شده، غذا و دارو ندارید و تازه از همه ی اینها گذشته کلی خرج روی دست حاکمان کشور همسایه گذاشته اید!(خوب تسلیحات و نیروی نظامی خرج دارد دیگر!)

حالا من خرج هایی را که به واسطه ی تظاهرات مردم دنیا در حمایت از شما و انعکاس خبری و رسانه ای خبرگزاری ها از به اصطلاح «مقاومت» شما روی دست کشورهای مختلف گذاشته شده نگفتم! ولی جان من انصاف داشته باش! مقصر اصلی این وسط کیست؟! به همان خدایی که می پرستی قسم که باید در برابر این همه اسراف جواب پس بدهید! خون همه ی این جوانان و کودکان و کهنسالان بی گناه به گردن تو و امثال توی «شهادت طلب» است!

مرد مومن! چشم و گوشت را بر همه چیز بسته ای؟ بی خود و بی جهت از دولت خودگردان و مقامت کنندگان حمایت می کنی که چه شود؟ مگر بقیه ی هموطنان تو نبودن که بدون درد سر هنیه و نصراله و رهبران ایران را کنار گذاشتند و اکنون در حداقل جانشان در امان است؟!

من به عنوان کسی که دلم به درد می آید از جنگ و خون ریزی(!) از تو خواهش می کنم که دست از اینهمه جنایت برداری و بگذاری سیاست مداران کارشان را بکنند! باور کن سیاست پدر و مادر نمی شناسد! سیاست به درد من و توی مسلمان نمی خورد! عزیز من سیاست یعنی دروغ ومکر و حقه بازی! حاضری دست به اعمال سخیف بزنی فقط برای اینکه خودت بگویی که کجا زندگی کنی و چه کسی بر تو حکومت کند؟!

راستی در آخر هم بگویم که دلت را به سران کشورهای عرب خوش نکن! آنها عاقل تر از آنند که به بازی بچه گانه ی شما وارد شوند. آنها راهش را یافته اند و سالهای سال است که مردمشان در آرامش و رفاه زندگی می کنند!

خدا همه ی ما را هدایت کند



ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم...

مردی را می شناسم که روزگاری از افتخاراتم بود شناختن او. مردی که بلند نظری او را سالهای سال لمس کرده بودیم. آنقدر برای رسیدن به اهدافش، که همان آرمان های حکومت ناب اسلامی بود، تلاش کرده بود که از همان زمانی که یادم می آید، نام او و چهره ی خسته اش را با نام انقلاب و پرچم سه رنگ بی همتایمان جدا ناشدنی می نمود. وقتی مردم او را سردا می نامیدند، آنهم «سردار سازندگی»، دلم قرص بود که به حق چنینش نامیده اند. چه آنکه نابودگری جنگ را از ذهن نسل من تا حد زیادی زدوده بود و ایرانی رو به ثبات را پس از هشت سال ریاست جمهوری ساخته بود.

نمی دانم این بازی روزگار است که هر روزش یک رنگ و هر بازیگرش هزار رنگ است، یا تنوع طلبی انسان!

به یاد دارم روزی را که لباس های تنگ و چسبان دخترکان نه چندان معصوم شهرم، بیلبورد تبلیغاتی سردار کشورم شده بود...

به یاد دارم روزی را که سردار مسلمان و انقلابیمان، با ضعیفه ای چارقد دریده و بزک آلوده عکس یادگاری انداخت، و نگفت چه به حالش آمده...

به یاد دارم نماز آدینه ای را که در خطبه هایش فریاد زد که؛«آی عالم، من مسلمانم، من اسلام نیستم. باید از فردا تابلویی در دست بگیرم و در خیابانها بگردم که عمل مرا به پای اسلام ننویسید...». و چه زود به زباله دان بی حیای تاریخ پیوست حرفهای آتشینش...

به یاد دارم شبی را که نماینده ی سردار از رسانه ی ملی، در حمایت از او پای بر روی وجدان می گذارد و در کمال وقاحت مردم را به بی خردی متهم کرده و کار برای آنها را ریاکاری می نامد...

هنوز فراموش نکرده ام تبرئه شدن جاسوس مسئول نمای هسته ای را که تنها ساعتی پس از اعلام غیر رسمی حمایت سردار از وی و هم قماشی هایش صورت گرفت...

تو هم یادت هست؟ رئیس دانشگاهی را می گویم که در پشت عبای پهناور سردار پنهان شد و پولهای چرک آلود دانشگاه اسلامی را از نو شمارش کرد...

می دانم یادت می آید...

من هم یادم هست، خیلی بیش از اینها. شاید وقتی دیگر می باید گفت که به روز سردار آمده، سردار مایه داری که بی مایگانش شاه می نامیدند...! شاید هم باشد...

دلم درد می کند، یعنی درد آمده است. فریادم را بر سرم خواهر کوچکم می کشم تا به ناز سخنان سرداران گرفتار نیاید. دلم برای خواهرانم می سوزد. سرداران رنگ باخته،حکومت را به قیمت ناموسمان هم که شده، خریدارند...



تا کی می خواهیم در خواب غفلت خود بمانیم؟

از همه ی دوستان تقاضا می کنم این مطلب رو از وبلاگ رصد خانه مطالعه کنند.

قبلا ممنون.

تا کی می خواهیم در خواب غفلت خود بمانیم؟