حاج علا
پس کوچه ی درد نویسان...
بسم الله الرحمن الرحیم
چندی پیش مطلبی در مورد پرتاب موفقیت آمیز اولین موشک تمام ایرانی به فضا در حاج علا قرار داده بودم و بحثی را در غالب یک سوال مطرح کردم. سوال این بود که:« چه می شود که هرگاه جلوی مارا گرفته اند راحت تر حرکت کرده ایم؟»
در طی مدتی که این کامنت مطلب اول وبلاگ بود، نظرات و نکات جالبی توسط دوستان محترم حاج علا مطرح گردید. البته این چندمین باری بود که بحثهای مجادله آمیز بین رفقا می افتاد و همیشه هم ماحصل، درسهایی برای من و دیگر مخاطبین به همراه داشت.
در میان نظرات، یکی از دوستان بسیار عزیزم پیشنهادی داد؛
++ دوشنبه 21 بهمن1387 ساعت: 10:20 توسط: زایر
سلام حاج علا
حالا که اینجور باحال دعوا راه میندازی و خودت هم میشینی یه گوشه نگاه میکنی یه پیشنهاد دارم برات اونم اینه که از این دعوایی که راه انداختی و این تضارب آرای موجود استفاده کنی و نتیجه بگیری و به ما هم بگی مثلا بعد از هر کدوم از دعواهات یه پست بذاری و نتایج دعوا رو یه کم تحلیل کنی و برای ما هم بنویسی ++
این بود این شد! و فوائدی که در این کار می بینم مطابق با همان اهدافی است که به واسطه آن وبلاگ نویس شدم (اوه اوه!).
(ابتدا پیشهناد می کنم مروری بر مطلب «امید ایران در فضا» داشته باشیم تا فضای بحث را بهتر درک کرده و از آن بهره ببریم.)
اولین نظر را دوست عزیز وبلاگ نویسم، نویسنده وبلاگ جهانی به وسعت ایران زمین مطرح کرد؛
++منتظر :
با سلام و...
حقیر فکر میکنم علت اینگونه رفتارهای ما بیشتر احساسی است تا منطقی، البته بروز آن را عرض میکنم ، زیرا قشر سازنده این کشور ، با تمام مشکلات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، دینی و ..... با امید کار خود را ادامه میدهد، اما تجلی آن در رسانه ها و گفتار مسئولین کشور، متاسفانه احساسی است، بعضی وقتها اینگونه رفتار نه اینکه کمکی به سازندگان نمیکند بلکه سد راه هم میشود...++
ان قلت: البته شاید اینگونه باشد...
دیشب، در خبر ساعت ده ـ یا به عبارتی ۲۲- گزارشی پخش کرد. کامران نجف زاده از مردم یک سوال بیشتر نمی پرسید؛
"کیا امسال عید ندارن؟"
جواب های جالبی داده می شدو برخی اصلا تصورش را هم نمی کردند که کسی باشد که عید نداشته باشد.
ولی چیزی که خیلی به من چسبید و دلم را تنگ کرد، شعر آخر گزارش بود.
یادت به خیر قیصر؛
"درد های من جامه نیستند تا زتن در آورم...
جامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن در آورم
نعره نیستند تا ز نای جان برآورم
درد های من نگفتنی ...
الحسن والحسین امامان قاما او قعدا؛
حسن و حسین پیشوا و واجب الاطاعه هستند، اگر قیام كنند مردم باید از آنان متابعت كنند و اگر قیام نكنند و صلح كنند، یا صبر كنند، باید مردم از آنان متابعت كنند.
امام حسن (ع) حدود هفت سال از زندگي پيغمبر را درك كرد و تحت تعليم آن حضرت بود و پس از شهادت على (ع) (در سال 40 هجرى) به مدت 10 سال امامت امت را به عهده داشت و در سال 50 هجرى با توطئه معاويه بر اثر مسموميت در سن 48 سالگى به درجه شهادت رسيد و در قبرستان «بقيع» در مدينه مدفون گشت.
بحث ما بحث تاريخي نيست بلكه نگاهي تحليلي به زمان زندگي و شهادت امام حسن(ع) است.
براي همين ابتدا بايد به بعضي از خصوصيات شخصيت امام حسن(ع) پرداخت.
به جمله زير توجه كنيد. جمله اي از امام حسن كه بعد از صلح با معاويه در پاسخ به معاويه كه گفت در راه برگشت شورش حوثره را هم سركوب كن گفته شده است:
امام (ع) به پيام او پاسخ داد كه: من براى حفظ جان مسلمانان دست از سر تو برداشتم (از جنگ با تو خوددارى كردم) و اين معنا موجب نمىشود كه از جانب تو با ديگران بجنگم. اگر قرار به جنگ باشد، پيش از هر كس بايد با تو بجنگم، چه، مبارزه با تو از جنگ با خوارج لازمتر است.(ابن اثير، الكامل فى التاريخ، دارصادر، ج 3، ص 409)
جمله بالا علاوه بر اين كه نشان دهنده مجبور بودن امام در صلح با معاويه است، شجاعت زياد امام حسن در آن اوضاع را نشان مي دهد. در ادامه صحبت تكميلي اين قسمت بايد به شركت امام در جنگ جمل و صفين نيز اشاره كرد.
در باب درايت و ميزان علم و حكمت امام همين بس كه امام علي (ع) هر گاه از بقيه اصحاب براي دعوت مردم به جهاد يا موعظه نا اميد مي شد امام را راهي ميكرد تا كار به درستي انجام شود كه يك مصداق آن فرستادن امام حسن(ع) به كوفه است.
در باب ديگر صفات حسنه آن حضرت همين بس كه پيغمبر فرمود حسن و حسين سرور جوانان اهل بهشت اند.
حال وضعيت مردم را بررسي كنيم:
مردم مسلمان آن زمان مخصوصا مردم كوفه تجربه سه جنگ را داشتند جنگ جمل با شخصيت هايي چون عايشه(زن پيغمبر) و طلحه و زبير، جنگ نهروان كه با خوارج بود كه تعداد زياد آنها متعلق به همان ناحيه بودند، جنگ صفين كه با نيرنگ بازي چون معاويه و عمروعاص مي جنگيدند و بعد هم آن حادثه شكست حكميت كه مردم متوجه اشتباه خود شدند و بعد هم ترور شخصيت والايي چون مولا علي(ع).
وضعيت امنيت شهر ها را توجه كنيد:
همان طور كه ذكر شد امام علي(ع) به عنوان اميرالمومنين و خليفه وقت ترور شد. در اواخر حكومت آن حضرت يعني بعد از جنگ صفين و شكست تحميلي حكميت، معاويه افرادي را فرستاد و در شهر هاي مختلف شيعيان علي(ع) را به قتل مي رساندند كه مي توانيد براي مطالعه آن به تاريخ مراجعه كنيد.
در اين اوضاع حال بياييد ايمان مردم را توجه كنيد:
متن زير عين اتفاق بعد از رسيدن خبر لشكر كشي معاويه به كوفه است:
هنگامى كه خبر حركت سپاه معاويه به سوى كوفه به امام مجتبى(ع) رسيد، دستور داد مردم در مسجد جمع شوند. آنگاه خطبهاى آغاز كرد و پس از اشاره به بسيج نيروهاى معاويه، مردم را به جهاد در راه خدا و ايستادگى در مبارزه با پيروان باطل دعوت نمود و لزوم صبر و فداكارى و تحمل دشواريها را گوشزد كرد امام(ع) با اطلاعى كه از روحيه مردم داشت، نگران بود كه دعوت او را احابت نكنند. اتفاقاً همين طور شد و پس از پايان خطبه جنگى مهيج حضرت، همه سكوت كردند و احدى سخنان آن حضرت را تاييد نكرد! اين صحنه به قدرى اسفانگيز و تكان دهنده بود كه يكى از ياران دلير و شحاع امير مومنان(ع) كه در مجلس حضور داشت، مردم را به خاطر اين سستى و افسردگى بشدت توبيخ كرد و آنها را قهرمامان دروغين و مردمى ترسو و فاقد شجاعت خواند و از آنها دعوت كرد كه در ركاب امام براى جنگ اهل شام آماده گردند.( ابوالفرج، الاصفهانى، مقاتل الطالبيين، ط 2، نجف، منشورات المكتبه، الحيدرى:، 1385 ه'.ق، ص 39)
نتيجه چه شد؟ اين بود كه سران سپاه امام به وسيله معاويه خريده شدند تا جايي كه ترس كشته شدن امام به دست ياران خود مي رفت! حال در اين شرايط امام به منبر مي رود و مردم را به مجاهدت و جانبازي در راه خدا و يا صلح با معاويه مخير مي كند كه عده بسياري صلح را پيشنهاد مي دهند و حتي عده اي حضرت را به كلمات زشت خطاب قرار مي دهند.
حال غريبي امام به همين جا تمام نمي شود. به غير از دوران زندگي اين بزرگوار و همسر خائن آن حضرت بشنويد از غريبي پسر پيغمبر بعد از شهادت و مسموم شدن با زهر.
هنگام شهادت ايشان عايشه همسر پيغمبر اجازه دفن امام حسن(ع) را در كنار پيغمبر كه در واقع خانه عايشه بود، نمي دهد و هنگام حمل تابوت آن حضرت تابوت به وسيله عده اي تير باران مي شود تا جايي كه بدن مطهر به تابوت وصل شده بود.
بقيه را ادامه ندهم و به همين بسنده كنم كه ايشان كسي بود كه پيغمبر او را پسر خويش صدا مي زند نه نوه خويش. پيغمبر رستگاري ايشان و بر حق بودنش را سال ها قبل بيان كرده بود و بزرگ شدن ايشان نزد پدر و ماري كه خوش سابقه تر از آنها وجود نداشته و ندارد بر كسي پوشيده نبود.
پس ببينيد كه سر باز زدن از فرامين الهي همچون جهاد ، تبعيت از ولايت، نشناختن حق و باطل، پوشاندن حقيقت ، مقدم شمردن جان خو بر جان ولي و در يك جمله حب دنيا چه عاقبت شومي دارد.
باز هم شهادت مظلومانه ايشان و وفات پيغمبر گرامي را به حضرت ولي عصر تسليت عرض مي كنيم و اميد است با دعاي آن حضرت جزء ولايي ها قرار بگيريم.
راننده اتوبوس با صدای نه چندان بلند، طوری که از ردیف دوتا مانده به آخر به سختی شنیدم، گفت:« آقالار ناماز»(آقایون نماز). پایم را از پله آخر اتوبوس که پایین گذاشتم، سوز سردی به صورتم زد. به سمت دستشویی مردانه رفتم. آرام آرام آستینهایم را بالا می زدم . گرگ ومیش بود. چیزی به طلوع نمانده بود. آب آن قدر سرد بود که وقتی شیر را باز کردم، اول چند تکه یخ از لوله بیرون افتاد و بعد هم با چند سرفه، آب سرازیر شد. به هر زحمتی وضو گرفتم و بیرون آمدم. گلابه های روی زمین هم یخ زده بود.
نماز که می خواندم صدای در نمازخانه یکی دوبار به گوشم خورد. فکر کردم کسان دیگری هم برای نماز آمدند. وقتی سلام دادم سرم را گرداندم تا دیگران را ببینم. ولی نماز خانه ی سرد هنوز هم فقط مرا می دید. تسبیحات می گفتم که باز صدای در آمد. برنگشتم. صدایم زد:« گردش! گوتول دی؟»(داداش! تمام شد؟). مهرم را برداشتم و نیم رخ به اش گفتم:«اومدم، اومدم.»
جالب بود فقط من برای نماز پیاده شده بودم و البته راننده هم برای قضای حاجت سرپایی کنار اتوبان! وقتی سوار شدم تازه به عمق فاجعه پی بردم. بیش از نیمی از مسافران بیدار بودند. وقتی از کنارشان می گذشتم، برخی آنقدر با تعجب به من نگاه می کردند که انگار غیرآدمی زاد می بینند. زن چاق مسنی هم که به پهلو روی صندلی لمیده بود و موهای بلند رنگ کرده اش آن قدر بیرون بود که نیازی به دید زدن نداشت، نگاه غضب آلودی به من کرد. وقتی داشتم از کنار صندلی اش رد می شدم، غر و لند کنان، طوری که بشنوم گفت:«ایششش! یه نماز نخونن انگار می میرن. خوب می ذاشتی قضاشو می خوندی. فکر وقت این همه آدمو نمی کنن.». کنار صندلی اش یک لحظه مکث کردم. همانطور که رویم به سمت انتهای اتوبوس بود خواستم چیزی بگوبم ولی حرفم را خوردم. لبخندی زدم و رد شدم.
وقتی نشستم، پیرزن چادری صندلی کناری بود که تیر خلاص را زد.«ساقل بالام، قبول اولسون.» (سلامت باشی پسرم. قبول باشه). حیف که نمی شد چیزی بگویم. همان لبخند قبلی را کش دادم.اتوبوس حرکت کرد. هوا دیگر روشن شده بود.
بازتاب اول در هشتي

">



