تبليغاتX
حاج علا
log
 موسوي را محاكمه كنيد

 

 

حاج علا
پس کوچه ی درد نویسان...

نماز اولی ها


     نماز جمعه ی این هفته ی تهران «تاریخی» بود. هرچند این روزها چیزهای تاریخی در تهران زیاد دیده می شود، ولی این یکی توام با نوآوری هم بود. برای اینکه چیزی از قلم نیافتد، نکات را به شماره می کشم؛

1- بعد از هشت هفته باز هم آقای «اسمشو نیار» امام جمعه ی موقت تهران بود. امامتی که نوبتی است و هرچهار هفته یک بار نوبت به ایشان می رسد. لیکن نوبت قبلب آقای مذکور مقارن با حوادثی بود و رهبر به شخصه (به عنوان امام جمعه اصلی و دائم) در نماز حضور یافتند.

     با اینکه شایعاتی به گوش رسیده بود که شاید ایشان دیگر (خواسته یا ناخواسته) در این جایگاه حاضر نشوند، لیکن دیروز همه دیدند که آقای مذکور باز هم پشت تریبون نماز جمعه آمد (البته آن هم با کمی تاخیر) و به ایراد خطابه پرداخت.

2- برای اولین بار رسانه های آن طرف آبی دلسوز این طرف آب، به صورت گسترده و در حرکتی تحسین برانگیز یک پارچه مردم را به تقوی الهی و حضور به هم رسانیدن در صفوف به هم فشرده ی نماز جمعه  دعوت می کردند. البته مزایا و محاسن این کار آن قدر زیاد است که می توان از کنار معایب و –خدای ناکرده- سوءنیت های آن دوستان شفیق به سرعت گذشت.

3- جالب بود که آقایان (و البته خانم های) برخی احزاب (کاملا) داخلی و دل سوخته نیز در اقدامی وحدت آفرین و هم صدا با متحدین و هم پیمانان خود در آن سوی مرزها، از اوایل هفته لزوم حضور همگانی مردم همیشه در صحنه را در نماز جمعه، به خصوص نماز این هفته گوشزد می کردند. ایشان حتی غیر از مردم از برخی مسئولین خاص (هم چون آقای مخملی)نیز برای شرکت در این نماز عبادی- سیاسی دعوت به عمل آورده بودند.

4- در پی دعوت های فراوان و از جانب تمام طیف ها و جریان های (ضد) انقلابی از آقای مخملی، بالاخره ایشان در رو در بایستی قرار گرفت و طی نامه ای چند جمله ای، اعلام کرد که این هفته (پس از شاید 20 سال) در نماز دشمن شکن جمعه به امامت آقای اسمشو نیار شرکت خواهد کرد. هرچند دیروز هرچه گشتیم خبری از آقای مخملی در صفوف اول نمازگزاران (که مخصوص مسئولین، علی الخصوص مسئولین با سابقه ی کشور است) ندیدم ولی ایشان – به استناد اخبار موجود- در نماز حضور داشته اند (که شاید در میان مردم بوده اند نه مسئولین).

5- عدم حضور آقای «دست دادن تمدن ها» در نماز جمعه دیروز هم جالب بود. ایشان که علی رغم میل بسیاری از دوستان و هم فکرانشان خود را طلایه دار حرکت اصلاحاتی در مملکت می دانند، دیروز اندک هواداران خود و آقای مخملی (و شاید آقای اسشمو نیار) را همراهی نکردند و تا یک جمعه به جمعه های بی نماز جمعه شان افزوده شود (البته بی نماز جمعه تهران، حتما جای دیگر می روند).

6- انتظار داشتم نماز تاریخی دیروز با جمعیتی تاریخی هم همراه باشد، ولی خوب نبود. حتی جمعیت در خیابان طالقانی به نزدیک میدان فلسطین (1500متری درب دانشگاه تهران)هم نرسید. و این احتمالا افسوس تحریک کنندگان به شرکت در نماز این هفته را به دنبال داشته چراکه در نماز جمعه های معمولی تهران هم بعضا جمعیت بیش از این هاست. هرچند رسانه های آن طرفی و مخصوصا تازه فارسی یاد گرفته هاشان (از نوع بریتانیایی) خیلی سعی کردند که جمعیت را زیاد جلوه دهند ولی نشد که نشد.

7- معمولا مسئولین عالی رتبه (البته بیشتر آنهای که حراس از ترور و سوءقصد دارند) از درب جنوبی دانشگاه (نزدیک به خیابان پاستور، محله ی آقایان نشین) با اسکورت خاص خود وارد می شوند ولی دیروز در اسکورت یازده ماشینه ی آقای اسمشو نیار را در عین ناباوری در نزدیکی کوی دانشگاه (در فاصله ای حدود 4کیلومتری شمال محل برگزاری نماز) مشاهده کردیم. جایی که ما در ترافیک بوجود آمده از عبور عده ای از همشهریان کاملا مودب و مراعی اصول مدنیت (و رنگارنگ) متوقف بودیم و ماشین های اسکورت آقای امام جمعه به سرعت از مسیری که پلیس برایشان باز کرد گذشتند. به زعم کارشناسان حاضر در خودروی ما، ایشان احتمالا برای سرکشی به خیابان های اطراف دانشگاه و برآورد از میزان و «نسبت رنگی» جمعیت نمازگزار در آن منطقه بودند که البته همین هم باعث تاخیرشان شد شاید.

8- از خیابان 16آذر که به سمت دانشگاه می رفتیم صحنه های تاریخی دیگری هم دیدیم. نمازگزارانی از پیر و جوان، زن و مرد، دختر و پسر، خانم های با حجاب و بد حجاب و (کاملا) بی حجاب و آقایان همه جور پوشیده و همه شکل پیرایش (و بعضا آرایش) کرده و الخ را دیدیم در محیطی صمیمی و بی تکلف دوش به دوش هم در جمع های خانوادگی (مانند پیک نیک) و یا دوستانه (مانند پارک های شمال شهر) نشسته بودند و در انتظار خواندن نماز جمعه ی مختلط بودند. عده ای شان کاغذ هایی به دست داشتند که بعدا فهمیدیم پرینت آموزش نماز جمعه ای است که سایت های آن طرفی برای ترویج فرهنگ اسلامی در رو وب گذاشته بودند (همان متنی در آن که قنوت را با «غ» نوشته بود و رکوع را «رکو»). عده ای دیگر هم نحوه نماز خواندن را با هم مرور می کردند که مبادا شرمنده ی خدا شوند. و اگر نمی شناختم برخی رفقای خودمان را بین جمعیت نمی گفتم که عده ای  (که کم هم نباید بوده باشند) «نماز اولی» بودند و این هم از برکات همراهی با آقای مخملی و دوستانشان است. این افراد حتی اصول اولیه ی نماز را هم نمی دانستند.


9- بعضی چه در میان سخنان پیش از خطبه و چه حتی در میان خطبه های نماز (که حتما آموزش گران ننوشته بودند که به منزله ی دو رکعت از نماز است) شعارهایی می دادند که در آن غیر از رئیس جمهور منتخب، خود آقای اسمشو نیار را هم مورد عنایت قرار می دادند که نکند حرفی بزند یا نزند که آنها نخواهند. البته این عنایات کمی هم فرا مرزی شد و به چین و ماچین و حتی روسیه (به جرم تبریک گفتن به منتخب مردم) رسید. مرگ بر چین و روسیه جای مرگ بر آمریکا و اسرائیل و انگلیس را برای آنها گرفته بود. «هاشمي‌، هاشمي،‌ حمايتت مي‌كنيم»، «هاشمي‌، هاشمي، سكوت كني،‌ خائني»، «هاشمي زنده باد، موسوي پاينده باد»، «ما اهل كوفه نيستيم، پول بگيريم بايستيم»، «درود بر خميني، سلام بر موسوي» و «ايراني مي‌ميرد؛ ذلت نمي‌پذيرد» گفتن ها هم جالب بود.

10- در تصاویر منتشر شده عده ای خانم چادر رنگی (با رنگهای غیرمتعارف چادر نماز) دیده می شدند که بیشتر به گروه های سرود مخصوص اعیاد می ماندند. این حدود سی چهل نفر خیلی مورد توجه عکاسان خبری بودند که با ولع خاصی از ایشان عکس برداری می کردند.

11- دلیل اینکه علاقه ی افراد به خواندن نمازهای مستحبی چهار رکعتی قبل از اتمام خطبه و البته بعد از شنیدن صدای اذان ظهر بیشتر شده بود را دقیقا نمی دانم. و درست نمی دانم چرا پس از نماز دو رکعتی جمعه، بیشتر نماز جمعه ای های با سابقه (و نه نماز اولی) یک نماز چهار رکعتی (لابد مستحبی) هم قبل از نماز عصر خواندند و در نماز جماعت عصر هم لبهای بیشترشان می جنبید.

12- دلم برای بعضی متجددین سوخت. عده ای شان نماز اولی شدند ولی اکثریت آنهایی که دور و بر ما بودند یا نماز نخواندند، و یا در صفوف مختلط ایستاده بودند و یا با کفش و بدون حجاب نماز خواندند و...

     دلم برای آنها که باز هم نماز اولی نشدند سوخت. عده ای از نماز اولی ها هم در حین نماز دستهای سبز بسته ی خود را با نشان پیروزی (ویوا) بالای سر گرفته بودند. برخی هم از فرط گرما ترجیح دادند نماز اولشان را در خانه بخوانند.

13- عکس های جالبی هم آورده بودند. به جز آقای مخملی و اسمشو نیار و البته آقایی دست دادن تمدن ها، عکس هایی از شریعتی، طالقانی، بازرگان و دیگر حضرات هم در دستان رنگارنگ ها دیدیم. عده ای هم یاد دبستان و یارهای آن دورانشان افتاده بودند و می خوانند.



14- محمد هاشمی، مهدی کروبی، محسن رضایی و هادی غفاری هم بودند. البته احمد توکلی را هم در میان مردم دیدیم و گپی هم در شلوغی زدیم. اخوی آقای اسمشو نیار در حرکتی استثنایی مچ بند رنگی به دست بسته بود. هادی غفاری و مهدی کروبی را شنیدم که برخی افراد مورد ضرب و شتم قرار داده بودند و شنیدم که این حرکت خیلی هم مشکوک بوده است.

15- خبرگزاری ها نوشته اند که رنگارنگ ها در جلوی در دانشگاه مانع ورود ماشین های اسکورت آقای اسمشو نیار شده بودن که نیروهای حافظ صلح هم با گاز از خجالتشان درآمده و راه را باز کرده اند.

16- و باز خبرگزاری ها نوشته بودند که عده ای از دانشجویان دانشگاه های آزاد شهر های اطراف مانند قزوین و گرمسار به نماز جمعه ی تهران آورده شده بودند. خود ما هم در بین جمعیت شهرستانی های فراوانی را دیدیم که از صحبتهایشان مشخص می شد به ترغیب رفقا و البته تبلیغ ماهواره و برای ادای تکلیف راهی تهران شده اند.

17- از سخنان آقای مذکور هم زیاد نمی گویم که بهتر می دانید. اینکه هیچ گونه صحبتی از رهبر و مواضع ایشان به میان آورده نشد و آنکه درباره حادثه ی سقوط کاسپین چیزی گفته نشد خیلی مهم نبود. ایشان در قسمتی از بیاناتشان که دائما با کف و سوت و الله اکبر رنگارنگ ها همراه بود جمله ای گفتند که خیلی چیزها را برای من یکی روشن کرد. وقتی شعارها و سر و صدا ها کمی بالا گرفت آقای اسمشو نیار فرمودند:«خواهش می کنم توجه کنید، من که دارم حرف شما را می زنم و بهتر هم می گویم...»

     و دیگر هیچ.

     بماند که نمی توانم باقی ماجراها را بگویم. جریاناتی مثل پاره کردن عکس رهبر، فحاشی به حزب اللهی و بسیجی، توهین به مسئولین، آتش گرفتن طبقه سوم سینما قدس در میدان ولی عصر(عج)، حضور برخی مسئولین کشوری سابق و لاحق در بین رنگارنگ ها و...

     ولی همین که همین قدر گفتم شاید زیاد باشد.

     تاریخ سازان، تاریخ نگاری نمی کنند و تاریخ نگاران تاریخ ها آنگونه خود می بینند رقم می زنند.

 



تصمیم تاریخی


وقتي در نخستين روزهاي خلافت اميرالمومنين علي(ع)، طايفه اي از سابقون و ياران نخستين اسلام با اجتماع گرد يكي از همسران پيامبر(ص)، حزبي در «درون نظام و در مقابل امام» تشكيل دادند و با به راه انداختن جنگ جمل، بر امام معصوم و خليفه حق شوريدند، ابرهاي فتنه، آسمان جامعه مسلمين را دربر گرفت و مردم، بر سر دوراهي انتخاب سختي قرار گرفتند. دوباره از ناي علي(ع)، نداي دعوت مردم به جهاد شنيده مي شد اما اين بار نه در برابر كفار و مشركين، كه در مقابل مسلماناني با سابقه، افرادي با ظاهري ديني و حتي نزديكان پيامبر! كساني كه حاكميت دولت جديد را به منزله پايان سلطه خود بر بيت المال مسلمين مي دانستند، كساني كه برپايي دولت عدالت محور علوي را پايان دولت هزار فاميل مي دانستند و بالاخره كساني كه به زعم خود «احساس خطر كرده بودند» و مي آمدند تا با ادعاي حفظ دين اسلام، از استقرار دولت جديد كه با شعار «عدالت» بر سر كار آمده بود، به هر شكل ممكن جلوگيري كنند. حتي در آن سپاه مسلمانان با سابقه اي بودند كه چندي قبل براي تشكيل حكومت علوي تلاش كرده بودند و اكنون كه علي(ع) سهمي از حاكميت به آنها نداده بود، به جبهه مقابل پيوسته بودند! فتنه پيچيده اي شكل گرفته بود. جمع كثيري از مردم، صف آراستگان در مقابل امام را مي شناختند. بخاطر داشتند كه آنان سرداران جنگ و اميران و حاكمان پس از جنگ هستند. سوابق درخشان برخي از ايشان درصدر اسلام و خدماتي كه به اسلام كرده بودند، نبرد با ايشان را دشوار كرده بود. اتهام برادركشي و ناديده گرفتن خدمات ياران ديروز، علي(ع) را در تجهيز سپاه با مشكل مواجه كرده بود. حتي از درون اردوي حضرت نيز چنين زمزمه هايي شنيده مي شد. در وصف همان زمان است كه، حضرت فرمودند: «همانا فتنه ها چون روي آورد، باطل را بصورت حق آرايد و چون پشت كند حقيقت چنانكه هست رخ نمايد.»(1) بزنگاه تاريخي مهمي شكل گرفته بود. علي بايد بين «حق و مدعيان حق» بين «مصلحت اسلام و مصلحت طبقه اي ويژه از مسلمين» و بين «جلب رضايت خدا و رضايت خواص» يكي را برمي گزيد. تصميم دشواري بود. اصل تشكيل حكومت عدالت محور علوي، در جامعه اسلامي آن روز انقلاب بزرگي بود كه «خيلي ها» تاب آن را نداشتند و اكنون مي رفت تا انقلاب ديگري شكل بگيرد و يا انحرافي بنيان كن براي هميشه در پيكره اسلام نهادينه شود. علي(ع) اما «اسدالهي» بود كه از درنده خويان نمي هراسيد و عدالتخواهي كه به ويژه خواران تمكين نمي كرد. نيك مي دانست كه در سايه سالها دوري حاكمان از اسلام ناب محمدي(ص)، «مبارزان و مجاهدان ديروز» به «ارباب ثروت و سرمايه» بدل شده اند. مي دانست كه طلاهاي برخي ياران ديروز انقلاب را امروز بايد با تبر تقسيم كرد و البته همزمان در جامعه اسلامي جمعي از مردم گرسنه اند. مي دانست كه در سايه اين ثروت نامشروع، توان بسيج رجاله ها و اراذل و اوباش براي ايشان فراهم است. اما «مولا» تصميم تاريخي اش را گرفت. به همه ثابت كرد كه در اجراي قانون الهي، هيچ تعارفي ندارد و با كسي «عقد اخوت» نبسته است. ثابت كرد كه سابقه كسي، برايش مصونيت نمي آورد و مصلحت اسلام از مصلحت تمام افراد و گروهها و حتي نزديكترين ياران پيامبر(ص) بالاتر است. پس، فريب خوردگان را اندرز داد تا به دامن اسلام بازگردند. آنگاه بر آنان كه امنيت شهرها را مختل كرده بودند و مردم را به شورش و نافرماني دعوت مي كردند و بر «خروج بر امام» اصرار داشتند مردانه و بي محابا حمله آورد و سپاه جمل را تارومار كرد. سپس فرمود: «اي مردم، من چشم فتنه را در آوردم پس از آنكه موج تاريكي آن برخاسته بود و گزند آن، همه جا را فرا گرفته بود و كسي جز من جرات و دليري اين كار را نداشت» (2) فرمايشي كه در هيچ جنگ ديگري از آن حضرت شنيده نشد و درسي جاويد براي هميشه تاريخ به يادگار گذاشت كه «حق را به حق بشناسيم نه به افراد، حق را بشناسيم و آنگاه افراد را بدان محك بيازماييم.»

نويسنده: حسين شمسيان

منبع: کیهان

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    1و2-خطبه 93 نهج البلاغه كه حضرت علي(ع) پس از جنگ جمل ايراد فرمودند.
    



تحلیل و تخیل

     قصد داشتم مقاله ای از یکی از حضرات اصلاح طلب که الان در یکی از کشورهای دوست و برادر!(انگستان!) به سر می برند و در حال اظهار نظر و ابراز لطف نسبت به ایران و ایرانیان هستند را روی وبلاگ قرار دهم و کمی در مورد آن توضیح و تحلیل ارائه دهم.

     مقاله ی آقای دکتر... دقیقا فردای انتخابات چاپ شد و در آن به دلایل حرکت آزادی خواهان(!) در ایران با پشتیبانب غرب به سمت انقلاب مخملی در ایران اشاره شده بود و با ذکر نکاتی بی اساس و حتی بچه گانه سعی در القای قابلیت پیروزی این برنامه در ایران داشت.

     در حال بررسی های بیشتر برای نقد این مقاله بودم که مطلبی از پروفسور مولانا به دستم رسید. و آنقدر این نوشته جامع و مانع بود که پس از مطالعه ی آن نه تنها کاملا از ارائه ی نقد و تحلیل شخصی منصرف شدم« بلکه حتی حیفم آمد تا مقاله ی آقای... را در کنار مقاله ی پروفسور قرار دهم. در واقع با خواندن تحلیل آقای مولانا دیگر حرفهای دکتر... و پیش گویی پیروزی انقلاب مخملی توسط ایشان بیشتر به نظرم تخیل آمد تا تحلیل!

     اما نوشته ی آقای مولانا:

شکست غرب شکست خورده...

 


بقيه اش را هم بخوانيد

به خیر گذشت؟! (بخش دوم)

شب جمعه سر مزارش بودم. تنها ی تنها. البته همیشه تنها رفتن را بیشتر دوست داشتم. ولی این بار انگار او هم تنها بود.

دلم گرفته بود از دست اهالی زمانه. حال خواند زیارت اهل قبور هم نداشتم. حتی پرچم سبز یا اباعبدالله بالای تابلو هم انگار حال تکان خوردن نداشت. چشم دوخته بودم به سبزی نام «شهید» حک شده بالای سنگ دایی محسن. یاد حرفهای آقای گاورمنت در «بیوتن» امیرخانی افتادم(1). به تابلوی قبر پایینی تکیه کرده بودم. چشمانم از بی حالی به خواب آلودگی می زد.

حرفهای پدرجان هنوز در گوشم رفت و آمد می کرد(2). وضعیت بعضی آدم های دور و برم، دوستانم، آشناها و بعضی از سرشناس های کشور، افسرده ام کرده بود انگار. زدند و سوزانند و توهین کردند. به کجا رسیدند از این کارها. هنوز هم شبها تکبیر می گویند. ریخت و ظاهر آنهایی که به خیابان ها می آمدند و هرچه می خواستند می گفتند هم بدجوری چشمانم را اذیت کرده بود. یعنی اگر دایی الان بود چه می گفت؟

فکری بودم که انگار خوابم برد. صدای کسی می آمد. با صدای پدرجان قاتی می شد و در مغزم رژه می رفت. همه اش یادم نیست ولی گویی با من حرف می زد، شاید هم با همه ی کسانی که من به آنها فکر می کردم. فریاد می زد:

«جان دادیم که روسری از سرتان نیافتد، و الان روسری ها جان می دهد برای افتادن...

جان دادیم که بیرق سبز علوی روی سرتان باشد، و الان روسری هایتان شده بیرق سبز موسوی...

جان دادیم و جلوی گلوله و ترکش رفتیم که سایه ی آرامش و امنیت بر سر مردم شهرهامان افکنیم، و امروز امنیت و آسایش مردم را با سنگ و چوب باز پس می گیرید...

جان دادیم تا سایه رهبر مومن و ایرانی و «نه غربی و نه شرقی» روی سرتان باشد، و الان سخنرانی رهبرتان که می شود کانالهای غربی و شرقی را ترجیح می دهید...

شما را چه شده است؟ ما را نمی شناسید یا دیگران را بیشتر می شناسید؟

آتش نگرفتیم و نسوختیم که امروز بیایید و وطنمان را با آتش و دود تزیین کنید...

وقت جان دادن و جان کندن الله اکبر  نگفتیم که امروز تکبیرتان بر سر حافظان الله اکبر باشد...

خون ندادیم و مادرانمان را بی فرزند نکردیم که امروز خون مادرانتان به جوش آید از شر فرزندانی چون شما...

سینه سپر نکردیم به پیش دشمن که امروز دوست مجبور شود سپر به سینه بگیرد و مقابل دوست نااهلش بایستد...

یادش بخیر،فرمانده مان می گفت:

خاکریز ها را ترک نکنید، در میدان بمانید که دشمن حرامی در کمین است...

و امروز شنیدم که زنی چادر مشکی و چارقد رنگی، دستورتان داد:

که در خیابان بمانید، صحنه را ترک نکنید که انقلابیون مسلمان در کمینند...

شما را چه شده است؟ آنها را چه؟

رنگین می پوشید و به و دست در دست نامحرم، الله اکبر می گویید؟...»

گیج و مات حرفها و شنیده ها بودم که صدایی پیرتر و آرام تر ولی قاطع تر آمد:

«مگر نه اینکه اینجا جامعه ی اسلامی است؟ مگر نه اینکه واجبات اسلام لازم الاجراست؟ مگر نه اینکه رعایت قانون جامعه ی اسلامی واجب عینی است؟ پس چرا سر باز می زنید؟

مگر نه اینکه حکم ولی فقیه، حکم دین است؟ مگر مسلمان نباید حکم اسلام را اجرا کند؟ مگر شما مسلمان نیستید؟

آقای نخست وزیر امام! آقایی که نزدیکترین مسئولین به ولی فقیه زمان بودید! مگر نه اینکه شما باید بیش از دیگران به حکم امام سر سپارید؟ مگر نه اینکه امام فرمود: قانون باید اجرا شود، قانون را باید قبول داشته باشید؟

مگر امام را قبول ندارید؟ مگر اسلام را قبول ندارید؟ مگر مسلمان نیستید؟

قبله را گم کرده اید یا قبله نما را؟

یا شاید خدا را...»

حرفهای خودم بود که با صدای پدرجان و لحن پرحرارت دایی آمیخته شده بود. نمی دانم چقدر خواب بودم، ولی الان که سر قبر نشسته ام و می نویسم هوا تاریک شده است. قبر دایی محسن هم چراغ ندارد. چشمم کاغذ را نمی بیند. ولی اگر ننویسم باید بروم. دلم نمی خواهد دوباره به فضای شهر برگردم. هوای اینجا بوی نفاق نمی دهد...

  


۱- رضا امیرخانی در رمان بیوتن شخصیتی به نام گاورمنت دارد که دولتی ست و مسئول تغییر ساختار قبور شهدای بهشت زهرا. درباره ی این آقا و  حرفش که « ...چه وضعیه؟ هر کدومشون «شهید»و با یه رنگ نوشتن...» در بیوتن بیشتر می توانید بخوانید.

۲- ر.ک. بخش اول همین مطلب در کامنت قبل



به خیر گذشت؟! (بخش اول)

     خیابان های تهران آرام گرفته اند. دو سه روزی است که بی قراری­شان تمام شده. هرچند چندان دل­خوش به ماندن این آرامش نیستم، ولی باز جای شکرش باقی است. شکر خدا عابر بانک های محله­ی ما آن­قدر کهنه بودند که حسرت نابود شدن­اش را نمی­کشم. ایستگاه های اتوبوس هم تعمیر اساسی لازم داشتند که خوب توفیق اجباری شامل حال­شان شد و بن­کن­شان کردند. از شیشه­های دودی بانک­های سر چهارراه هم خوش­م نمی آمد، برق­شان چشم آدم را می­زد. همان بهتر که همه­شان را با هم آوردند پایین. همه­ی این خرابی ها فدای سر­شان، یا سرمان. چه فرقی دارد؟

     ولی از آتش زدن آبمیوه فروشی حسن آقا خوش­ام نیامد. پاتوق­مان را خراب کردند. زیراکسی دانشجو را هم نباید خراب می­کردند. کارم لنگ     می­ماند! البته آرش، رفیق من و صاحب مغازه می­گفت:«همه­اش را آتش نسوزانده­اند، کامپیوتر و پرینترش را با یک سری سی دی خام و این جور چیزها قبل از سوختن به غارت رفته است.». البته من می گویم از بزدلی خودش هم بوده که ایستاده و نگاه­شان کرده تا بزنند و بشکنند و ببرند و نابود کنند. حتی جرات نکرده داد و بیداد راه بیاندازد و حتاتر یک فحش ناقابل هم نداده!

     علی می­گفت، هم­سایه­مان هستند، به م.ح.م رای داده. آن شب هم با موتور وسط رنگین پوش ها بوده و شعار می­داده که همان­ها ریخته­اند و موتورش را آتش زده­اند. می­گفت گفتند برای پیروزی باید هزینه کرد! هرچند از کیسه خلیفه(البته از نوع راشدین!).

     سر پدر جانم هم شکست! رفته بود ببیند چه خبر است که رسیده و نرسیده یک پاره آجر مهمان­ش کرده بودند. تا صبح خانه نیامد. موبایل­ها را هم که قطع کرده بودند. مامان حدودا سی و پنج بار مرد و زنده شد!

     تهران آرام گرفته ولی شب که می شود، راس ساعتی خاص ملت شهید پرور پنجره­ها را باز می­کنند و حنجره­ها را به نوای الله اکبر آزمایش. قاتی پاتی هم می­گویند. هم «مرگ بر دیکتاتور» می­گویند، هم «مرگ بر آمریکا» و «خامنه ای رهبر» و هم «رای ما رو دزدیدن دارن باهاس پوز می­دن». من که سر در نمی­آورم کدام وری هستند. البته اوایل فقط تکبیر و فحش بود(چه پارادوکس معقولی!) ولی بعدتر جواب­ش هم با «مرگ بر منافق» و غیره آمد. این­ها را کار ندارم فقط می­دانم که خانم کرمی، پیرزن تنهای طبقه بالایی­مان که اعصاب ضعیفی دارد، هرشب به باعث و بانی این قضایا ابراز ارادت خاصی می­کند!

     پدر جان، که حالا کله­اش را هم مثل روحانی مسجدمان بسته اند، مثل حاج آقاها منبر می­رود و می­گوید:«خدا ازش نگذرد که دشمن شادمان کرد. خسارت و آتیش سوزی و بزن بشکن مهم نیست. اینکه هر روز مردیکه­ها و زنیکه­های اروپا و آمریکا می­شینن و از آشوب تو مملکت ما حمایت می­کنن آدمو می­سوزونه. اگه ندیده بودم زمان امام­شو می­گفتم منافقه! بنی­صدرم همین کارا رو می­کرد به خدا. شماها یادتون نیست... بابا همه­ی اینا به کنار، کی می­خواد جواب خون این بیست سی نفری رو که کشته شدن بده؟ آقا خامنه­ای تو نماز جمعه مگه نگفت اگه ادامه بدید خون همه­ی اینا پای شماهاس؟ چرا نمی خوان بفهمن؟...»

     و البته باقی حرفهایش 18+ بود!

     تهران آرام شده، شهرستان­ها هم که خدا را شکر آرام بود. تهران خرابی زیادی ندارد ولی همان کم­اش هم زیاد است. دولت گفته خسارت مردم را می­دهد. ولی چرا دولت بدهد؟ خون بهای جوانان مردم را هم می­دهد؟ سر شکسته­ی پدر را هم می توانند مثل اول­ش کند؟ بچه­ی آن خانمی که از ترس سقط شد را هم پس­اش می دهد؟