حاج علا
پس کوچه ی درد نویسان...
راننده اتوبوس با صدای نه چندان بلند، طوری که از ردیف دوتا مانده به آخر به سختی شنیدم، گفت:« آقالار ناماز»(آقایون نماز). پایم را از پله آخر اتوبوس که پایین گذاشتم، سوز سردی به صورتم زد. به سمت دستشویی مردانه رفتم. آرام آرام آستینهایم را بالا می زدم . گرگ ومیش بود. چیزی به طلوع نمانده بود. آب آن قدر سرد بود که وقتی شیر را باز کردم، اول چند تکه یخ از لوله بیرون افتاد و بعد هم با چند سرفه، آب سرازیر شد. به هر زحمتی وضو گرفتم و بیرون آمدم. گلابه های روی زمین هم یخ زده بود.
نماز که می خواندم صدای در نمازخانه یکی دوبار به گوشم خورد. فکر کردم کسان دیگری هم برای نماز آمدند. وقتی سلام دادم سرم را گرداندم تا دیگران را ببینم. ولی نماز خانه ی سرد هنوز هم فقط مرا می دید. تسبیحات می گفتم که باز صدای در آمد. برنگشتم. صدایم زد:« گردش! گوتول دی؟»(داداش! تمام شد؟). مهرم را برداشتم و نیم رخ به اش گفتم:«اومدم، اومدم.»
جالب بود فقط من برای نماز پیاده شده بودم و البته راننده هم برای قضای حاجت سرپایی کنار اتوبان! وقتی سوار شدم تازه به عمق فاجعه پی بردم. بیش از نیمی از مسافران بیدار بودند. وقتی از کنارشان می گذشتم، برخی آنقدر با تعجب به من نگاه می کردند که انگار غیرآدمی زاد می بینند. زن چاق مسنی هم که به پهلو روی صندلی لمیده بود و موهای بلند رنگ کرده اش آن قدر بیرون بود که نیازی به دید زدن نداشت، نگاه غضب آلودی به من کرد. وقتی داشتم از کنار صندلی اش رد می شدم، غر و لند کنان، طوری که بشنوم گفت:«ایششش! یه نماز نخونن انگار می میرن. خوب می ذاشتی قضاشو می خوندی. فکر وقت این همه آدمو نمی کنن.». کنار صندلی اش یک لحظه مکث کردم. همانطور که رویم به سمت انتهای اتوبوس بود خواستم چیزی بگوبم ولی حرفم را خوردم. لبخندی زدم و رد شدم.
وقتی نشستم، پیرزن چادری صندلی کناری بود که تیر خلاص را زد.«ساقل بالام، قبول اولسون.» (سلامت باشی پسرم. قبول باشه). حیف که نمی شد چیزی بگویم. همان لبخند قبلی را کش دادم.اتوبوس حرکت کرد. هوا دیگر روشن شده بود.
بازتاب اول در هشتي
">



