تبليغاتX
حاج علا
log
 موسوي را محاكمه كنيد

 

 

حاج علا
پس کوچه ی درد نویسان...

مقایسه دیدگاه احزاب راجع به ولایت

سلام مجدد

مجدد از این بابت که 3 پست پایین تر یه مطلبی رو شروع کردم. حالا می خوام ادامه اش بدم. البته با اجازه همه دوستان.

یکی از دوستان (علی آقا) که مخاطب پرو پا قرص ماس، دوست داشت در مورد ولایت فقیه صحبت کنیم. در مورد ولایت مداری. 

ایشون شاکی بود . اونقد شاکی که تو پست مربوط به قدس و آرمان امام و .... بحث ولایت فقیه رو هم مطرح کرد و چنین جملاتی رو در ابراز احساسات و البته دیدگاهش به کار برده : 

"سلام. اولآ این که می گویید ما عاشق "ولایتیم" یعنی چه؟ یعنی عاشق ولایت ائمهء معصومین (ع) هستید یا عاشق نهاد رهبری در قانون اساسی و هر کسی در آن مسند بنشیند؟؟! یعنی اگر فردا در ایران شورای رهبری تشکیل شد شما "عاشق" اعضای آن شوری می شوی و همانطور که جای پای خامنه ای را می بوسید و او را با حضرت علی علیه السلام و بعضآ با خدا مقایسه می کنید با اعضای آن شوری هم این کار را خواهید کرد؟؟ این بدعت در اسلام شیعه نیست؟؟"

و مشرک خوندن حامیان ولایت و  توضیحات مفصل دیگه که می تونین از کامنت ها مطالعه کنین.

حالا من برا روشن شدن همه موافقان و مخالفان به طور مختصر، بسیار ساده و قابل فهم ( و ان شا الله مفید) دیدگاه دو گروه که در ایران وجودداره رو مطرح میکنم . این دو گروه عبارتند از : موافقان نظام جمهوری اسلامی و مخالفان نظام جمهوری اسلامی.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نظر موافقان نظام جمهوری اسلامی ایران:  طبق قانون اساسی  انتخاب رهبر و مقتدا برای هدایت و رهبری جامعه حق ملت ایران است. این حق توسط مردم احقاق می شود.

یعنی مردم در انتخاباتی آزاد ، افرادی را انتخاب می کنند و ایشان را موظف میکنند که رهبری را انتخاب و به مردم معرفی کنند. و همواره بر اعمال و رفتار این رهبر نظارت داشته باشند تا اگر از اساس و اصول دین و قانون خارج شد، او را عزل کنند. 

این افراد در مجلسی به نام مجلس خبرگان دور هم جمع شده و به نصب و عزل و نظارت بر مسائل مربوط به رهبری می پردازند.

جالب اینکه، در بین این اعضا حق رای یکسان است. یعنی تمام افرادی که مردم خود انتخاب کرده اند، در موافقت و یا مخالفت با مسئله ای، رای هم وزن دارند.

این یعنی دموکراسی. 

مردم نیز به شکرانه این آزادی و این دموکراسی ،

1- سعی میکنند آگاهانه در انتخابات مجلس خبرگان شرکت کنند. 

2- و از رهبری که معتمدینشان به آنها معرفی کرده اند ، اطاعت کنند و با هدایت ایشان عمل کنند ، ابراز موضع کنند. از او در مقابل هجمه مخالفت های کلامی و عملی دفاع کنند و همانطور که او برای هدایت امور کشور تلاش میکند ، مردم نیز از او حمایت کنند. چرا که او رهبر است . شکست، ناراحتی و ... یک رهبر ، شکست و ناراحتی و ... ملت تحت راهبری وی است. 

این دیدگاه ناشی از سلیقه شخصی من و یا دوستانم و یا فلان بقال و یا دانشمند و یا ... نیست. همان چیزی است که مردم ایران به نام قانون اساسی پذیرفته اند( با رای 98%) قانونی که حتی موج سبز هم میگوید باید به آن احترام گذاشت.

دیدگاه مخالفان نظام جمهوری اسلامی ایران :  دوستان موج سبزی بارها به جای من و دوستانم و تمام موافقان نظام و حامیان رهبر،  عقاید عجیب و غریبی را در مورد ولایت فقیه مطرح کرده اند. ولی من برخلاف ایشان ، از این سنت پیروی نمی کنم و دیدگاه ایشان را بدون تحریف، از متفکرانشان نقل قول میکنم. یکی از متفکران بزرگ این گروه ، دکتر عبدالکریم سروش است. دیدگاه ایشان در مورد ولایت فقیه و الیته ولایت ائمه عبارتست از : 

در حيطه ولايت باطني، رابطه مريد و مرادي برقرار است، اما در حيطه ولايت سياسي، حتي ائمه هم وجوب اطاعت ندارند چه برسد به فقيه! مردم مي‌توانند بر امام معصوم هم خرده بگيرند، انتقاد كنند و در جايي فرمانش را اطاعت نكنند! (سروش، ماهنامه كيان بهمن 77) ولايت منحصر در شخص نبي اكرم است و با رفتن او، ولايت نيز خاتمه مي‌يابد! ولايت پيامبر بعد از او به كسي منتقل نشده است! (كيان آبان 77)

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خب ، با این توضیحات خودتون، مشرک و منافق و مسلمان و شیعه و .... و -البته فارغ از همه این صفات یک ایرانی قانون مدار و محترم - رو تشخیص بدین و بشناسین.

مخالفان نظام یا موافقانش؟ 

یا علی مددی



شهر زیرزمینی

جایی خواندم:

براي آنها كه نمي خواهند از جنگ بگويند و بشنوند


آنهايي كه سروكارشان به زيرزمين هاي مترو افتاده باشد، پس از چند بار سفر درون شهري در مي يابند كه در هر ايستگاه چندين تلويزيون مشغول پخش برنامه است، برنامه هايي شامل نماهنگ، كارتون، قطعات كمدي و بالاخره تيزرهاي تبليغاتي در پايان هر يك از آنها نيز اين نوشته روي صفحه تلويزيون خودنمايي مي كند:
«شبكه مترو پيام»
اخيرا نيز اولين شماره نشريه اي با عنوان «مترو» در هياتي 4 رنگ و نفيس به صورت رايگان در ميان مسافران توزيع شد كه به نظر مي رسد فاقد شناسنامه مطبوعاتي است و بعيد به نظر مي رسد، نشر آن با مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي صورت گرفته باشد، لابد چندي بعد راديو مترو هم مي آيد تا با اين اقدامات مترو به يك شهر زيرزميني مستقل و با سياستگذاري هايي كه كمتر نسبتي با معيارهاي اجتماعي و فرهنگي ما دارند، تبديل شود. ياد شهرهاي تخيلي مرحوم ژول ورن به خير...
مثلا شبكه تلويزيوني پيام اين روزها خواننده اي را تبليغ مي كند كه فقط براي راديو دولتي انگليس و راديوسازان سازمان سيا وقت دارد و براي گرم شدن بازارهاي كنسرت هاي دلاري اش، اعلام فرموده اند: تا ابد مردم داخل كشور را از صداي خودمحروم كرده ام و از طريق رسانه هاي آنها براي مردم مي خوانم. بگذريم از پول بازسازي بم كه بنيادكيان مدعي است به حساب استاد ريخته و استاد مشغول قهر مصلحتي است! اكثر برنامه هاي شبكه نيز هيچ نسبتي با ارزش هاي رايج در جامعه اسلامي ما ندارد.
اما درباره نشريه «مترو» هم بايد گفت: دست اندركاران اين نشريه انگار 8 سال جنگ را در غار اصحاب كهف در خواب بوده اند! زيرا در پيش شماره مورخه 30 شهريورماه 88 آنها كه مقارن با يك روز پيش از سالروز آغاز دفاع مقدس است، آنچه در اين نشريه درج شده درباره دستگيري فلان بازيگر كه از فعاليت هاي هنري! او در دوبي جلوگيري شده و خبر پارتي هاي مختلط ايشان است (با ذوق زدگي فراوان) و خبرهايي از قماش: خواص غذايي كلم چيست و الخ... به چاپ رسانده است تا بدين ترتيب اين بار يك نشريه زرد ديگر در زيرزمين و با پول بيت المال مردم (به بهانه رواج فرهنگ مطالعه در بين مردم) منتشر شود. براستي نمي دانيم اين واقعه را به كارگزاران اين نشريه و ساير نشريات زرد تبريك بگويم يا تسليت؟!
همچنين در پايان مي ماند سخني با مديران فرهنگي مترو، درسال 1359، عنصري سفاك به نام صدام حسين با حمايت همه كشورهاي اروپايي و آمريكا با هدف سرنگوني نظامي كه شمايان كارگزارانش هستيد، به ايران اسلامي حمله كرد اما اين كشور به قيمت بر خاك افتادن هزاران ستاره گمنام يك وجب از خاكش نصيب بيگانه نشد. اميد كه به خاطر آورده باشيد و جبران نماييد.

 نگارش اول از برادر بزرگوارم سعيد سجادي



فقط چند لحظه...

بسم الله الرحمن الرحیم


بزرگواران سلام علیکم


قبول باشد، عیدتان هم مبارک.

عذر بنده را به خاطر غیبت طولانی مدت بپذیرید. دوستانی که در جریان مشغولیت های جدید من هستند بهتر می دانند که شاید حق داشته باشم نباشم! ولی به هر حال از خدا می خواهم که توفیق حضور مجدد و مراوده با دوستان حاج علا رو نصیبم کند.

در مدتی که نبودم اتفاقات زیادی اینجا افتاده که البته قضاوت در مورد خوب یا بدش شخصی است و هرکس خودش باید تشخیص دهد که این طرز مطرح کردن عقاید معقول است یا نه.

هرچند در لابه لای مباحث مطروحه، بعضا توهین هایی به برخی شخصیت ها و حتی غیر شخصیتها (مثل خود حاج علا) صورت گرفت، ولی در کل مرام این وبلاگ این نیست که از ابراز عقیده و اظهار نظر کسی جلوگیری کند.

می دانم برخی دوستان جدید، معلوم الحال و مجهول الهویه ی ما در مورد این گفته ها نکاتی دارند که ان شاالله درج می فرمایند و ما هم مطلع می شویم، ولی رویه ما تا بوده همین بوده و قصد تغییر خاصی در آن را نداریم.

مخلص کلام، رویه ی حاج علا این است که:

1- هر کدام از نویسندگان بر اساس شناختی که بنده از ایشان دارم(که بعضا این شناخت فقط مجازی است) حق دارند هرگونه مطلبی را که مناسب دیدند در وبلاگ قرار دهند. هرچند این آزادی عمل حق وتوی مدیر وبلاگ را نقص نمی کند! که البته تاکنون چنین موردی جز در مورد مطالب خود حاج علا اتفاق نیافتاده است.

2- موضوعات مطروحه در حاج علا هم کاملا آزاد است. علاوه بر آن، غیر از نویسنده ها هم اگر کسی از دوستان تمایل به درج مطلبی داشته باشد، می تواند به صورت خصوصی اعلام کرده و پس از بررسی، نمایش آن در وبلاگ را مشاهده کند.

3- تمام دوستان عزیز می توانند آزادانه در مورد مطالب بنده نطر بدهند و هیچ سانسور و محدودیتی جز معذوریت های اخلاقی(که متاسفانه برخی کم لطف رفیقان، این امر رو رعایت نمی کنند) وجود ندارد.

     تبصره 1: دیگر نویسندگان در مورد نطرات مطالبشان، خودشان تصمیم می گیرند.

     توضیح: الفاظ رکیکی که در شان یک جوان متشخص ایرانی نیست، توهین به هر شخص حقیقی و حقوقی و جملات و عباراتی که یک مسلمان از گفتن آن منع شده است مصادیق سخنان غیر اخلاقی است.


این نیمچه منشور، مرام حاج علاست. تمام دوستان قدیمی ما تاکنون به این نکات پایبند بوده اند و به همین جهت نیازی به روی کاغذ آوردن این ها نبود. ولی چه کنم که برخی همین مسائل پیش پا افتاده و را هم بلد نیستند.

خیلی خیلی ناقص تر از آنی است که می خواستم عرض کنم، ولی در این فرصت محدود که لابه لای کارها دست داد، این قدر هم غنیمت بود که گفته شد.


می دانم حرف زیاد برای گفتن دارید. درست است که من نمی نویسم ولی هر از چند گاهی برای خواندن فرصت پیدا می کنم. اگر هم توفیق دست دهد و جوابی داشته باشم در خدمتتان هستیم.


یا علی مدد



مردم كوچه آيينه

  
    
   

عاشقان از گوٍَن دشت عطش تاق ترند

    ماهياني كه اصيل اند در اعماق ترند
    
    دوره آينگي سر شده يا آينه نيست؟
    مردم كوچه آيينه بداخلاق ترند
    
    واعظا موعظه بگذار كه وعاظ عزيز
    به تقلاي گناه از همه مشتاق ترند
    
    راستي را اگر از نان و خورش نيست خبر
    اين گدايان ز چه از پادشهان چاق ترند؟
    
    پسران و پدران بي خبر از حال هم اند
    روز محشر پدران از پسران عاق ترند
    
    بعد از اين نام من و گوشه گمناميها
    كه غريبان جهان شهره آفاق ترند


شعر از علی رضا قزوه

   



التماس دعا...!

سلام

شرمنده. نبودنم از رفع دغدغه نیست. شما را هم فراموش نکرده ام. ولی...

سر آدم بالاخر باید شلوغ شود دیگر! البته همه ی سر شلوغی ها دردسر نیستند، مخصوصا اگر...

چون می دانم گوشی دست همه بوده و هست بیشتر توضیح نمی دهم. شاید همین کافی باشد؛

«ان شاالله قسمت شما هم بشود...!»

اگر هم شده عیبی ندارد! می گویند خدا یکی، ... یکی یکی یکی یکی...!!!

جدا محتاج دعایم، التماس دعا

فعلا، جسارتا، فقط همین



می گویمت به رسم رفاقت عزیز دل...

به آقای احمدی نژاد؛

آی دکتر! شما را چه می شود؟

نکند خیال برت داشته است؟ نکند پنداشتی که «احمدی نژاد» 25میلیون رای آورده است؟

نکند فراموشت شده شعارهای مردم را؟؛

«احمدی دلاور، پیرو خط رهبر»

«مالک اشتر علی، تو انتخاب اصلحی»

و... و... و...

مطمئن باش که عاشق چشم و ابرویت نبوده اند! گفتی ولایت مداری را عشق است، امام را عشق است، انقلاب را عشق است و رهبر را، ما هم گفتیم یاعلی. 4سال که نه، 6 سال از شما جز ولایت پذیری و حرف شنوی از آقایمان ندیدیم، ولی بدان که به همان سرعتی که «احمدی نژاد» گمنام تبدیل به یک رسانه ی جهانی شد، - اگر خط و خطوط شمارا از خط رهبر جدا کند – به همان سرعت دوباره به فرمانداری اسکو باز خواهد گشت!

گرچه هنوز اتفاقی نیافتاده است، ولی می گوییم که به قول دوستان، «گوشی دستتان باشد»!

گفته بودیم حامی شماییم، هنوز هم می گوییم. لیکن اولا این «شما»، مشی شماست که همان گفتمان انقلاب، امام و رهبری باشد و نه شخص شما. تا زمانی که تحت این لوا باشید می خواهیمتان و افراط و تفریط را هم هیچ گاه بر نمی تابیم.

و ثانیا حمایت از شما و رای به حضرت عالی از قرابت شما با شاخص های مطروحه ی رهبرمان است، دکتر!

کجایی اخوی؟ کجای کاری؟ به کجا می روی؟ که همراه تو شده که به این روز افتاده؟ نیافتاده ای ولی به هراسم که بیافتی؟

 نکند امر مولایت را زمین بگذاری، که خونمان به جوش می آید...

به مخالفین؛

بارها گفته ایم و باز می گوییم، ما حامیان منتقد دولت اسلامی هستیم نه طرفداران چشم و گوش بسته اش.

حق می خواهیم و جز آن را منکوب می دانیم. همان احمدی نژاد که تا چندی پیش برایش سینه چاک می کردیم، اکنون اگر –خدای ناکرده- رهبری را مطیع نباشد شماتتش خواهیم کرد.

با همه ی این ها، احمدی نژاد هم از صراط مستقیم دور نخواهد شد ان شاالله.

گفتیم، چرا که باید می گفتیم...

زنده باد گفتمان عدالت


پ.ن:

۱- مشایی اعلام کرد پس از نامه ی رهبری دیگر خود را معاون اول نمی دانم.(فارس)

 



نماز اولی ها


     نماز جمعه ی این هفته ی تهران «تاریخی» بود. هرچند این روزها چیزهای تاریخی در تهران زیاد دیده می شود، ولی این یکی توام با نوآوری هم بود. برای اینکه چیزی از قلم نیافتد، نکات را به شماره می کشم؛

1- بعد از هشت هفته باز هم آقای «اسمشو نیار» امام جمعه ی موقت تهران بود. امامتی که نوبتی است و هرچهار هفته یک بار نوبت به ایشان می رسد. لیکن نوبت قبلب آقای مذکور مقارن با حوادثی بود و رهبر به شخصه (به عنوان امام جمعه اصلی و دائم) در نماز حضور یافتند.

     با اینکه شایعاتی به گوش رسیده بود که شاید ایشان دیگر (خواسته یا ناخواسته) در این جایگاه حاضر نشوند، لیکن دیروز همه دیدند که آقای مذکور باز هم پشت تریبون نماز جمعه آمد (البته آن هم با کمی تاخیر) و به ایراد خطابه پرداخت.

2- برای اولین بار رسانه های آن طرف آبی دلسوز این طرف آب، به صورت گسترده و در حرکتی تحسین برانگیز یک پارچه مردم را به تقوی الهی و حضور به هم رسانیدن در صفوف به هم فشرده ی نماز جمعه  دعوت می کردند. البته مزایا و محاسن این کار آن قدر زیاد است که می توان از کنار معایب و –خدای ناکرده- سوءنیت های آن دوستان شفیق به سرعت گذشت.

3- جالب بود که آقایان (و البته خانم های) برخی احزاب (کاملا) داخلی و دل سوخته نیز در اقدامی وحدت آفرین و هم صدا با متحدین و هم پیمانان خود در آن سوی مرزها، از اوایل هفته لزوم حضور همگانی مردم همیشه در صحنه را در نماز جمعه، به خصوص نماز این هفته گوشزد می کردند. ایشان حتی غیر از مردم از برخی مسئولین خاص (هم چون آقای مخملی)نیز برای شرکت در این نماز عبادی- سیاسی دعوت به عمل آورده بودند.

4- در پی دعوت های فراوان و از جانب تمام طیف ها و جریان های (ضد) انقلابی از آقای مخملی، بالاخره ایشان در رو در بایستی قرار گرفت و طی نامه ای چند جمله ای، اعلام کرد که این هفته (پس از شاید 20 سال) در نماز دشمن شکن جمعه به امامت آقای اسمشو نیار شرکت خواهد کرد. هرچند دیروز هرچه گشتیم خبری از آقای مخملی در صفوف اول نمازگزاران (که مخصوص مسئولین، علی الخصوص مسئولین با سابقه ی کشور است) ندیدم ولی ایشان – به استناد اخبار موجود- در نماز حضور داشته اند (که شاید در میان مردم بوده اند نه مسئولین).

5- عدم حضور آقای «دست دادن تمدن ها» در نماز جمعه دیروز هم جالب بود. ایشان که علی رغم میل بسیاری از دوستان و هم فکرانشان خود را طلایه دار حرکت اصلاحاتی در مملکت می دانند، دیروز اندک هواداران خود و آقای مخملی (و شاید آقای اسشمو نیار) را همراهی نکردند و تا یک جمعه به جمعه های بی نماز جمعه شان افزوده شود (البته بی نماز جمعه تهران، حتما جای دیگر می روند).

6- انتظار داشتم نماز تاریخی دیروز با جمعیتی تاریخی هم همراه باشد، ولی خوب نبود. حتی جمعیت در خیابان طالقانی به نزدیک میدان فلسطین (1500متری درب دانشگاه تهران)هم نرسید. و این احتمالا افسوس تحریک کنندگان به شرکت در نماز این هفته را به دنبال داشته چراکه در نماز جمعه های معمولی تهران هم بعضا جمعیت بیش از این هاست. هرچند رسانه های آن طرفی و مخصوصا تازه فارسی یاد گرفته هاشان (از نوع بریتانیایی) خیلی سعی کردند که جمعیت را زیاد جلوه دهند ولی نشد که نشد.

7- معمولا مسئولین عالی رتبه (البته بیشتر آنهای که حراس از ترور و سوءقصد دارند) از درب جنوبی دانشگاه (نزدیک به خیابان پاستور، محله ی آقایان نشین) با اسکورت خاص خود وارد می شوند ولی دیروز در اسکورت یازده ماشینه ی آقای اسمشو نیار را در عین ناباوری در نزدیکی کوی دانشگاه (در فاصله ای حدود 4کیلومتری شمال محل برگزاری نماز) مشاهده کردیم. جایی که ما در ترافیک بوجود آمده از عبور عده ای از همشهریان کاملا مودب و مراعی اصول مدنیت (و رنگارنگ) متوقف بودیم و ماشین های اسکورت آقای امام جمعه به سرعت از مسیری که پلیس برایشان باز کرد گذشتند. به زعم کارشناسان حاضر در خودروی ما، ایشان احتمالا برای سرکشی به خیابان های اطراف دانشگاه و برآورد از میزان و «نسبت رنگی» جمعیت نمازگزار در آن منطقه بودند که البته همین هم باعث تاخیرشان شد شاید.

8- از خیابان 16آذر که به سمت دانشگاه می رفتیم صحنه های تاریخی دیگری هم دیدیم. نمازگزارانی از پیر و جوان، زن و مرد، دختر و پسر، خانم های با حجاب و بد حجاب و (کاملا) بی حجاب و آقایان همه جور پوشیده و همه شکل پیرایش (و بعضا آرایش) کرده و الخ را دیدیم در محیطی صمیمی و بی تکلف دوش به دوش هم در جمع های خانوادگی (مانند پیک نیک) و یا دوستانه (مانند پارک های شمال شهر) نشسته بودند و در انتظار خواندن نماز جمعه ی مختلط بودند. عده ای شان کاغذ هایی به دست داشتند که بعدا فهمیدیم پرینت آموزش نماز جمعه ای است که سایت های آن طرفی برای ترویج فرهنگ اسلامی در رو وب گذاشته بودند (همان متنی در آن که قنوت را با «غ» نوشته بود و رکوع را «رکو»). عده ای دیگر هم نحوه نماز خواندن را با هم مرور می کردند که مبادا شرمنده ی خدا شوند. و اگر نمی شناختم برخی رفقای خودمان را بین جمعیت نمی گفتم که عده ای  (که کم هم نباید بوده باشند) «نماز اولی» بودند و این هم از برکات همراهی با آقای مخملی و دوستانشان است. این افراد حتی اصول اولیه ی نماز را هم نمی دانستند.


9- بعضی چه در میان سخنان پیش از خطبه و چه حتی در میان خطبه های نماز (که حتما آموزش گران ننوشته بودند که به منزله ی دو رکعت از نماز است) شعارهایی می دادند که در آن غیر از رئیس جمهور منتخب، خود آقای اسمشو نیار را هم مورد عنایت قرار می دادند که نکند حرفی بزند یا نزند که آنها نخواهند. البته این عنایات کمی هم فرا مرزی شد و به چین و ماچین و حتی روسیه (به جرم تبریک گفتن به منتخب مردم) رسید. مرگ بر چین و روسیه جای مرگ بر آمریکا و اسرائیل و انگلیس را برای آنها گرفته بود. «هاشمي‌، هاشمي،‌ حمايتت مي‌كنيم»، «هاشمي‌، هاشمي، سكوت كني،‌ خائني»، «هاشمي زنده باد، موسوي پاينده باد»، «ما اهل كوفه نيستيم، پول بگيريم بايستيم»، «درود بر خميني، سلام بر موسوي» و «ايراني مي‌ميرد؛ ذلت نمي‌پذيرد» گفتن ها هم جالب بود.

10- در تصاویر منتشر شده عده ای خانم چادر رنگی (با رنگهای غیرمتعارف چادر نماز) دیده می شدند که بیشتر به گروه های سرود مخصوص اعیاد می ماندند. این حدود سی چهل نفر خیلی مورد توجه عکاسان خبری بودند که با ولع خاصی از ایشان عکس برداری می کردند.

11- دلیل اینکه علاقه ی افراد به خواندن نمازهای مستحبی چهار رکعتی قبل از اتمام خطبه و البته بعد از شنیدن صدای اذان ظهر بیشتر شده بود را دقیقا نمی دانم. و درست نمی دانم چرا پس از نماز دو رکعتی جمعه، بیشتر نماز جمعه ای های با سابقه (و نه نماز اولی) یک نماز چهار رکعتی (لابد مستحبی) هم قبل از نماز عصر خواندند و در نماز جماعت عصر هم لبهای بیشترشان می جنبید.

12- دلم برای بعضی متجددین سوخت. عده ای شان نماز اولی شدند ولی اکثریت آنهایی که دور و بر ما بودند یا نماز نخواندند، و یا در صفوف مختلط ایستاده بودند و یا با کفش و بدون حجاب نماز خواندند و...

     دلم برای آنها که باز هم نماز اولی نشدند سوخت. عده ای از نماز اولی ها هم در حین نماز دستهای سبز بسته ی خود را با نشان پیروزی (ویوا) بالای سر گرفته بودند. برخی هم از فرط گرما ترجیح دادند نماز اولشان را در خانه بخوانند.

13- عکس های جالبی هم آورده بودند. به جز آقای مخملی و اسمشو نیار و البته آقایی دست دادن تمدن ها، عکس هایی از شریعتی، طالقانی، بازرگان و دیگر حضرات هم در دستان رنگارنگ ها دیدیم. عده ای هم یاد دبستان و یارهای آن دورانشان افتاده بودند و می خوانند.



14- محمد هاشمی، مهدی کروبی، محسن رضایی و هادی غفاری هم بودند. البته احمد توکلی را هم در میان مردم دیدیم و گپی هم در شلوغی زدیم. اخوی آقای اسمشو نیار در حرکتی استثنایی مچ بند رنگی به دست بسته بود. هادی غفاری و مهدی کروبی را شنیدم که برخی افراد مورد ضرب و شتم قرار داده بودند و شنیدم که این حرکت خیلی هم مشکوک بوده است.

15- خبرگزاری ها نوشته اند که رنگارنگ ها در جلوی در دانشگاه مانع ورود ماشین های اسکورت آقای اسمشو نیار شده بودن که نیروهای حافظ صلح هم با گاز از خجالتشان درآمده و راه را باز کرده اند.

16- و باز خبرگزاری ها نوشته بودند که عده ای از دانشجویان دانشگاه های آزاد شهر های اطراف مانند قزوین و گرمسار به نماز جمعه ی تهران آورده شده بودند. خود ما هم در بین جمعیت شهرستانی های فراوانی را دیدیم که از صحبتهایشان مشخص می شد به ترغیب رفقا و البته تبلیغ ماهواره و برای ادای تکلیف راهی تهران شده اند.

17- از سخنان آقای مذکور هم زیاد نمی گویم که بهتر می دانید. اینکه هیچ گونه صحبتی از رهبر و مواضع ایشان به میان آورده نشد و آنکه درباره حادثه ی سقوط کاسپین چیزی گفته نشد خیلی مهم نبود. ایشان در قسمتی از بیاناتشان که دائما با کف و سوت و الله اکبر رنگارنگ ها همراه بود جمله ای گفتند که خیلی چیزها را برای من یکی روشن کرد. وقتی شعارها و سر و صدا ها کمی بالا گرفت آقای اسمشو نیار فرمودند:«خواهش می کنم توجه کنید، من که دارم حرف شما را می زنم و بهتر هم می گویم...»

     و دیگر هیچ.

     بماند که نمی توانم باقی ماجراها را بگویم. جریاناتی مثل پاره کردن عکس رهبر، فحاشی به حزب اللهی و بسیجی، توهین به مسئولین، آتش گرفتن طبقه سوم سینما قدس در میدان ولی عصر(عج)، حضور برخی مسئولین کشوری سابق و لاحق در بین رنگارنگ ها و...

     ولی همین که همین قدر گفتم شاید زیاد باشد.

     تاریخ سازان، تاریخ نگاری نمی کنند و تاریخ نگاران تاریخ ها آنگونه خود می بینند رقم می زنند.

 



تصمیم تاریخی


وقتي در نخستين روزهاي خلافت اميرالمومنين علي(ع)، طايفه اي از سابقون و ياران نخستين اسلام با اجتماع گرد يكي از همسران پيامبر(ص)، حزبي در «درون نظام و در مقابل امام» تشكيل دادند و با به راه انداختن جنگ جمل، بر امام معصوم و خليفه حق شوريدند، ابرهاي فتنه، آسمان جامعه مسلمين را دربر گرفت و مردم، بر سر دوراهي انتخاب سختي قرار گرفتند. دوباره از ناي علي(ع)، نداي دعوت مردم به جهاد شنيده مي شد اما اين بار نه در برابر كفار و مشركين، كه در مقابل مسلماناني با سابقه، افرادي با ظاهري ديني و حتي نزديكان پيامبر! كساني كه حاكميت دولت جديد را به منزله پايان سلطه خود بر بيت المال مسلمين مي دانستند، كساني كه برپايي دولت عدالت محور علوي را پايان دولت هزار فاميل مي دانستند و بالاخره كساني كه به زعم خود «احساس خطر كرده بودند» و مي آمدند تا با ادعاي حفظ دين اسلام، از استقرار دولت جديد كه با شعار «عدالت» بر سر كار آمده بود، به هر شكل ممكن جلوگيري كنند. حتي در آن سپاه مسلمانان با سابقه اي بودند كه چندي قبل براي تشكيل حكومت علوي تلاش كرده بودند و اكنون كه علي(ع) سهمي از حاكميت به آنها نداده بود، به جبهه مقابل پيوسته بودند! فتنه پيچيده اي شكل گرفته بود. جمع كثيري از مردم، صف آراستگان در مقابل امام را مي شناختند. بخاطر داشتند كه آنان سرداران جنگ و اميران و حاكمان پس از جنگ هستند. سوابق درخشان برخي از ايشان درصدر اسلام و خدماتي كه به اسلام كرده بودند، نبرد با ايشان را دشوار كرده بود. اتهام برادركشي و ناديده گرفتن خدمات ياران ديروز، علي(ع) را در تجهيز سپاه با مشكل مواجه كرده بود. حتي از درون اردوي حضرت نيز چنين زمزمه هايي شنيده مي شد. در وصف همان زمان است كه، حضرت فرمودند: «همانا فتنه ها چون روي آورد، باطل را بصورت حق آرايد و چون پشت كند حقيقت چنانكه هست رخ نمايد.»(1) بزنگاه تاريخي مهمي شكل گرفته بود. علي بايد بين «حق و مدعيان حق» بين «مصلحت اسلام و مصلحت طبقه اي ويژه از مسلمين» و بين «جلب رضايت خدا و رضايت خواص» يكي را برمي گزيد. تصميم دشواري بود. اصل تشكيل حكومت عدالت محور علوي، در جامعه اسلامي آن روز انقلاب بزرگي بود كه «خيلي ها» تاب آن را نداشتند و اكنون مي رفت تا انقلاب ديگري شكل بگيرد و يا انحرافي بنيان كن براي هميشه در پيكره اسلام نهادينه شود. علي(ع) اما «اسدالهي» بود كه از درنده خويان نمي هراسيد و عدالتخواهي كه به ويژه خواران تمكين نمي كرد. نيك مي دانست كه در سايه سالها دوري حاكمان از اسلام ناب محمدي(ص)، «مبارزان و مجاهدان ديروز» به «ارباب ثروت و سرمايه» بدل شده اند. مي دانست كه طلاهاي برخي ياران ديروز انقلاب را امروز بايد با تبر تقسيم كرد و البته همزمان در جامعه اسلامي جمعي از مردم گرسنه اند. مي دانست كه در سايه اين ثروت نامشروع، توان بسيج رجاله ها و اراذل و اوباش براي ايشان فراهم است. اما «مولا» تصميم تاريخي اش را گرفت. به همه ثابت كرد كه در اجراي قانون الهي، هيچ تعارفي ندارد و با كسي «عقد اخوت» نبسته است. ثابت كرد كه سابقه كسي، برايش مصونيت نمي آورد و مصلحت اسلام از مصلحت تمام افراد و گروهها و حتي نزديكترين ياران پيامبر(ص) بالاتر است. پس، فريب خوردگان را اندرز داد تا به دامن اسلام بازگردند. آنگاه بر آنان كه امنيت شهرها را مختل كرده بودند و مردم را به شورش و نافرماني دعوت مي كردند و بر «خروج بر امام» اصرار داشتند مردانه و بي محابا حمله آورد و سپاه جمل را تارومار كرد. سپس فرمود: «اي مردم، من چشم فتنه را در آوردم پس از آنكه موج تاريكي آن برخاسته بود و گزند آن، همه جا را فرا گرفته بود و كسي جز من جرات و دليري اين كار را نداشت» (2) فرمايشي كه در هيچ جنگ ديگري از آن حضرت شنيده نشد و درسي جاويد براي هميشه تاريخ به يادگار گذاشت كه «حق را به حق بشناسيم نه به افراد، حق را بشناسيم و آنگاه افراد را بدان محك بيازماييم.»

نويسنده: حسين شمسيان

منبع: کیهان

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    1و2-خطبه 93 نهج البلاغه كه حضرت علي(ع) پس از جنگ جمل ايراد فرمودند.
    



به خیر گذشت؟! (بخش دوم)

شب جمعه سر مزارش بودم. تنها ی تنها. البته همیشه تنها رفتن را بیشتر دوست داشتم. ولی این بار انگار او هم تنها بود.

دلم گرفته بود از دست اهالی زمانه. حال خواند زیارت اهل قبور هم نداشتم. حتی پرچم سبز یا اباعبدالله بالای تابلو هم انگار حال تکان خوردن نداشت. چشم دوخته بودم به سبزی نام «شهید» حک شده بالای سنگ دایی محسن. یاد حرفهای آقای گاورمنت در «بیوتن» امیرخانی افتادم(1). به تابلوی قبر پایینی تکیه کرده بودم. چشمانم از بی حالی به خواب آلودگی می زد.

حرفهای پدرجان هنوز در گوشم رفت و آمد می کرد(2). وضعیت بعضی آدم های دور و برم، دوستانم، آشناها و بعضی از سرشناس های کشور، افسرده ام کرده بود انگار. زدند و سوزانند و توهین کردند. به کجا رسیدند از این کارها. هنوز هم شبها تکبیر می گویند. ریخت و ظاهر آنهایی که به خیابان ها می آمدند و هرچه می خواستند می گفتند هم بدجوری چشمانم را اذیت کرده بود. یعنی اگر دایی الان بود چه می گفت؟

فکری بودم که انگار خوابم برد. صدای کسی می آمد. با صدای پدرجان قاتی می شد و در مغزم رژه می رفت. همه اش یادم نیست ولی گویی با من حرف می زد، شاید هم با همه ی کسانی که من به آنها فکر می کردم. فریاد می زد:

«جان دادیم که روسری از سرتان نیافتد، و الان روسری ها جان می دهد برای افتادن...

جان دادیم که بیرق سبز علوی روی سرتان باشد، و الان روسری هایتان شده بیرق سبز موسوی...

جان دادیم و جلوی گلوله و ترکش رفتیم که سایه ی آرامش و امنیت بر سر مردم شهرهامان افکنیم، و امروز امنیت و آسایش مردم را با سنگ و چوب باز پس می گیرید...

جان دادیم تا سایه رهبر مومن و ایرانی و «نه غربی و نه شرقی» روی سرتان باشد، و الان سخنرانی رهبرتان که می شود کانالهای غربی و شرقی را ترجیح می دهید...

شما را چه شده است؟ ما را نمی شناسید یا دیگران را بیشتر می شناسید؟

آتش نگرفتیم و نسوختیم که امروز بیایید و وطنمان را با آتش و دود تزیین کنید...

وقت جان دادن و جان کندن الله اکبر  نگفتیم که امروز تکبیرتان بر سر حافظان الله اکبر باشد...

خون ندادیم و مادرانمان را بی فرزند نکردیم که امروز خون مادرانتان به جوش آید از شر فرزندانی چون شما...

سینه سپر نکردیم به پیش دشمن که امروز دوست مجبور شود سپر به سینه بگیرد و مقابل دوست نااهلش بایستد...

یادش بخیر،فرمانده مان می گفت:

خاکریز ها را ترک نکنید، در میدان بمانید که دشمن حرامی در کمین است...

و امروز شنیدم که زنی چادر مشکی و چارقد رنگی، دستورتان داد:

که در خیابان بمانید، صحنه را ترک نکنید که انقلابیون مسلمان در کمینند...

شما را چه شده است؟ آنها را چه؟

رنگین می پوشید و به و دست در دست نامحرم، الله اکبر می گویید؟...»

گیج و مات حرفها و شنیده ها بودم که صدایی پیرتر و آرام تر ولی قاطع تر آمد:

«مگر نه اینکه اینجا جامعه ی اسلامی است؟ مگر نه اینکه واجبات اسلام لازم الاجراست؟ مگر نه اینکه رعایت قانون جامعه ی اسلامی واجب عینی است؟ پس چرا سر باز می زنید؟

مگر نه اینکه حکم ولی فقیه، حکم دین است؟ مگر مسلمان نباید حکم اسلام را اجرا کند؟ مگر شما مسلمان نیستید؟

آقای نخست وزیر امام! آقایی که نزدیکترین مسئولین به ولی فقیه زمان بودید! مگر نه اینکه شما باید بیش از دیگران به حکم امام سر سپارید؟ مگر نه اینکه امام فرمود: قانون باید اجرا شود، قانون را باید قبول داشته باشید؟

مگر امام را قبول ندارید؟ مگر اسلام را قبول ندارید؟ مگر مسلمان نیستید؟

قبله را گم کرده اید یا قبله نما را؟

یا شاید خدا را...»

حرفهای خودم بود که با صدای پدرجان و لحن پرحرارت دایی آمیخته شده بود. نمی دانم چقدر خواب بودم، ولی الان که سر قبر نشسته ام و می نویسم هوا تاریک شده است. قبر دایی محسن هم چراغ ندارد. چشمم کاغذ را نمی بیند. ولی اگر ننویسم باید بروم. دلم نمی خواهد دوباره به فضای شهر برگردم. هوای اینجا بوی نفاق نمی دهد...

  


۱- رضا امیرخانی در رمان بیوتن شخصیتی به نام گاورمنت دارد که دولتی ست و مسئول تغییر ساختار قبور شهدای بهشت زهرا. درباره ی این آقا و  حرفش که « ...چه وضعیه؟ هر کدومشون «شهید»و با یه رنگ نوشتن...» در بیوتن بیشتر می توانید بخوانید.

۲- ر.ک. بخش اول همین مطلب در کامنت قبل



به خیر گذشت؟! (بخش اول)

     خیابان های تهران آرام گرفته اند. دو سه روزی است که بی قراری­شان تمام شده. هرچند چندان دل­خوش به ماندن این آرامش نیستم، ولی باز جای شکرش باقی است. شکر خدا عابر بانک های محله­ی ما آن­قدر کهنه بودند که حسرت نابود شدن­اش را نمی­کشم. ایستگاه های اتوبوس هم تعمیر اساسی لازم داشتند که خوب توفیق اجباری شامل حال­شان شد و بن­کن­شان کردند. از شیشه­های دودی بانک­های سر چهارراه هم خوش­م نمی آمد، برق­شان چشم آدم را می­زد. همان بهتر که همه­شان را با هم آوردند پایین. همه­ی این خرابی ها فدای سر­شان، یا سرمان. چه فرقی دارد؟

     ولی از آتش زدن آبمیوه فروشی حسن آقا خوش­ام نیامد. پاتوق­مان را خراب کردند. زیراکسی دانشجو را هم نباید خراب می­کردند. کارم لنگ     می­ماند! البته آرش، رفیق من و صاحب مغازه می­گفت:«همه­اش را آتش نسوزانده­اند، کامپیوتر و پرینترش را با یک سری سی دی خام و این جور چیزها قبل از سوختن به غارت رفته است.». البته من می گویم از بزدلی خودش هم بوده که ایستاده و نگاه­شان کرده تا بزنند و بشکنند و ببرند و نابود کنند. حتی جرات نکرده داد و بیداد راه بیاندازد و حتاتر یک فحش ناقابل هم نداده!

     علی می­گفت، هم­سایه­مان هستند، به م.ح.م رای داده. آن شب هم با موتور وسط رنگین پوش ها بوده و شعار می­داده که همان­ها ریخته­اند و موتورش را آتش زده­اند. می­گفت گفتند برای پیروزی باید هزینه کرد! هرچند از کیسه خلیفه(البته از نوع راشدین!).

     سر پدر جانم هم شکست! رفته بود ببیند چه خبر است که رسیده و نرسیده یک پاره آجر مهمان­ش کرده بودند. تا صبح خانه نیامد. موبایل­ها را هم که قطع کرده بودند. مامان حدودا سی و پنج بار مرد و زنده شد!

     تهران آرام گرفته ولی شب که می شود، راس ساعتی خاص ملت شهید پرور پنجره­ها را باز می­کنند و حنجره­ها را به نوای الله اکبر آزمایش. قاتی پاتی هم می­گویند. هم «مرگ بر دیکتاتور» می­گویند، هم «مرگ بر آمریکا» و «خامنه ای رهبر» و هم «رای ما رو دزدیدن دارن باهاس پوز می­دن». من که سر در نمی­آورم کدام وری هستند. البته اوایل فقط تکبیر و فحش بود(چه پارادوکس معقولی!) ولی بعدتر جواب­ش هم با «مرگ بر منافق» و غیره آمد. این­ها را کار ندارم فقط می­دانم که خانم کرمی، پیرزن تنهای طبقه بالایی­مان که اعصاب ضعیفی دارد، هرشب به باعث و بانی این قضایا ابراز ارادت خاصی می­کند!

     پدر جان، که حالا کله­اش را هم مثل روحانی مسجدمان بسته اند، مثل حاج آقاها منبر می­رود و می­گوید:«خدا ازش نگذرد که دشمن شادمان کرد. خسارت و آتیش سوزی و بزن بشکن مهم نیست. اینکه هر روز مردیکه­ها و زنیکه­های اروپا و آمریکا می­شینن و از آشوب تو مملکت ما حمایت می­کنن آدمو می­سوزونه. اگه ندیده بودم زمان امام­شو می­گفتم منافقه! بنی­صدرم همین کارا رو می­کرد به خدا. شماها یادتون نیست... بابا همه­ی اینا به کنار، کی می­خواد جواب خون این بیست سی نفری رو که کشته شدن بده؟ آقا خامنه­ای تو نماز جمعه مگه نگفت اگه ادامه بدید خون همه­ی اینا پای شماهاس؟ چرا نمی خوان بفهمن؟...»

     و البته باقی حرفهایش 18+ بود!

     تهران آرام شده، شهرستان­ها هم که خدا را شکر آرام بود. تهران خرابی زیادی ندارد ولی همان کم­اش هم زیاد است. دولت گفته خسارت مردم را می­دهد. ولی چرا دولت بدهد؟ خون بهای جوانان مردم را هم می­دهد؟ سر شکسته­ی پدر را هم می توانند مثل اول­ش کند؟ بچه­ی آن خانمی که از ترس سقط شد را هم پس­اش می دهد؟