حاج علا
پس کوچه ی درد نویسان...
این شعر به سفارش یکی از عزیزان گذشته شده. پیشنهاد ایشون هم این بود که عزیزان نظراتشون رو در قالب شعر بگذارند. من هم مخالفتی ندارم و از رفقا درخواست می کنم این مطلب و نظراتش رو متفاوت نگاه کنیم.
نه ! اميدي به شما نيست، حقارت ، آزاد
هرچه خواهيد بگوييد جسارت ، آزاد
آبروي وطنم يوسف بازار شده ست
ثمن بخس ، فراوان و تجارت ، آزاد
شيختان با همه شيريني و شهرآشوبي
فتويِ فتنه فرستاد : شرارت ،آزاد
راه بر مشت گره کرده ي مردم بستيد
تا به دشمن شود انگشت اشارت، آزاد
حرم از دست حرامي نگرفتيم که باز
پيک و پيغام فرستيد که غارت، آزاد
پاکدامن وطنم را به کسي نفروشيد
خاصه اين فرقه ي از قيد طهارت ، آزاد
بي وضو زائر اين خاک نبايد! چه کسي
گفته اين قوم نجس را که زيارت ، آزاد؟
الغرض معني آزادي اگر اين باشد
وقت آن است بگوييم اسارت آزاد
(میلاد عرفان پور)
دیشب، در خبر ساعت ده ـ یا به عبارتی ۲۲- گزارشی پخش کرد. کامران نجف زاده از مردم یک سوال بیشتر نمی پرسید؛
"کیا امسال عید ندارن؟"
جواب های جالبی داده می شدو برخی اصلا تصورش را هم نمی کردند که کسی باشد که عید نداشته باشد.
ولی چیزی که خیلی به من چسبید و دلم را تنگ کرد، شعر آخر گزارش بود.
یادت به خیر قیصر؛
"درد های من جامه نیستند تا زتن در آورم...
جامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن در آورم
نعره نیستند تا ز نای جان برآورم
درد های من نگفتنی ...

شعر سبزم را خواند
و کتابم رابست، نشست
من دلش را از لای نگاهش دیدم
که به من می خندد
و به خود می گوید:
" مثل اینکه شاعر
اهل آبادی نیست
دل بیهوده ی خوش باور و شادی دارد
که نمی خواهد غم را اقرار کند."
من به او گفتم:
خیر
اهل اینجایم من
اهل همسایگی درد شما
بین مردم می افتم
بر می خیزم
همه غم ها را می بینم
می فهمم
باور دارم
حتّی
من غمی بیشتر از مردم دیگر دارم
غم بی آبی..بی نانی..بی بارانی
غم بیماری..بیکاری..سرگردانی
و غم نادانی
غم نان خوردن از راه تقسیم شادیها
غم نان خوردن با نرخ زمان
غم نان خوردن از راه سوداگری مرگ
در کوه و کویر
غم گل دادن خشخاش در مزرعه همسایه
غم احساس زمان در زندان
غم بیمارستان
غم پیدا شدن دارو
در خلوت "ناصرخسرو"
غم پنهان شدن ناپاکی در پشت نقاب
رنج و اندوه دیالیزیها
غم یک نابینا..یک ناشنوا..یک معلول
غم یک آواره در خاک غریب
غم و اندوه زمین لرزه
در گوشه ای از خاک وطن
غم یک کودک در لحظه اعلام طلاق
و غم قاضی در دادنِ حکم
غم سرگردانی در راهرو دادسرا
غم بر هم زدن قانون با قدری پول
غم آلودگی "ما"
و "هوا"
غم برخورد پزشک
و پلیس
غم رفتار رئیس
رنج پیکار معلم در جبهه جهل
غم پیکار معلم با دست تهی
و غم پُر شدن حافظه در مدرسه ها
غم پرپر شدن اندیشه در دانشگاه
غم مردن انگیزه در عرصه کار
درد کنکوری ها
رنج دلواپسی از آینده
ماتم جمعیّت
- غم روئیدن مردم بیش از گندم-
غم یک باغ ز پژمردن در سایه ی برج
غم پیغام پرنده از پشت قفس
غم دلتنگی یک ماهی در تنگ بلور
غم پاییزی یک باغچه بعد از گل سرخ
غم کمرنگی عشق...
آری...
همه اینها را می فهمم
باور دارم
اما...
غم خود را در خویش نگه می دارم
و نمی پاشم دود ِ دل خود را در باد
چونکه می پندارم
حق نداریم هوا را آلوده کنیم
زندگانی هنر همنفس با غمهاست
زندگانی هنر همسفری با رنج است
زندگانی هنر سوختن اکنون تا روشنی آینده ست
زندگانی هنر ساختن پنجره بر بیداری ست
زندگانی هنر یافتن روزنه در تاریکی ست
زندگی گاهی،
آری
به همین باریکی ست
در همین نزدیکی ست
زندگانی هنر بافتن پارچه زیبایی ست
زندگی دوختن شادیهاست
و به تن کردم پیراهن گلدار ِ امید
و برون آمدن از خانه
از کوچه بن بست زمستانی
در صبح بهار
روح سبزی را باید در خویش دمید
شعر سبزی را از نو بایست سرود
و سرود سبزی را همواره باید زمزمه کرد
خواهان تو هرقدر هنر داشته باشد
اول قدم آن است جگر داشته باشد
جز گریه ی طفلانه ز من هیچ نیاید
دیوانه محال است خطر داشته باشد...

">



