تبليغاتX
حاج علا
log
 موسوي را محاكمه كنيد

 

 

حاج علا
پس کوچه ی درد نویسان...

به خیر گذشت؟! (بخش دوم)

شب جمعه سر مزارش بودم. تنها ی تنها. البته همیشه تنها رفتن را بیشتر دوست داشتم. ولی این بار انگار او هم تنها بود.

دلم گرفته بود از دست اهالی زمانه. حال خواند زیارت اهل قبور هم نداشتم. حتی پرچم سبز یا اباعبدالله بالای تابلو هم انگار حال تکان خوردن نداشت. چشم دوخته بودم به سبزی نام «شهید» حک شده بالای سنگ دایی محسن. یاد حرفهای آقای گاورمنت در «بیوتن» امیرخانی افتادم(1). به تابلوی قبر پایینی تکیه کرده بودم. چشمانم از بی حالی به خواب آلودگی می زد.

حرفهای پدرجان هنوز در گوشم رفت و آمد می کرد(2). وضعیت بعضی آدم های دور و برم، دوستانم، آشناها و بعضی از سرشناس های کشور، افسرده ام کرده بود انگار. زدند و سوزانند و توهین کردند. به کجا رسیدند از این کارها. هنوز هم شبها تکبیر می گویند. ریخت و ظاهر آنهایی که به خیابان ها می آمدند و هرچه می خواستند می گفتند هم بدجوری چشمانم را اذیت کرده بود. یعنی اگر دایی الان بود چه می گفت؟

فکری بودم که انگار خوابم برد. صدای کسی می آمد. با صدای پدرجان قاتی می شد و در مغزم رژه می رفت. همه اش یادم نیست ولی گویی با من حرف می زد، شاید هم با همه ی کسانی که من به آنها فکر می کردم. فریاد می زد:

«جان دادیم که روسری از سرتان نیافتد، و الان روسری ها جان می دهد برای افتادن...

جان دادیم که بیرق سبز علوی روی سرتان باشد، و الان روسری هایتان شده بیرق سبز موسوی...

جان دادیم و جلوی گلوله و ترکش رفتیم که سایه ی آرامش و امنیت بر سر مردم شهرهامان افکنیم، و امروز امنیت و آسایش مردم را با سنگ و چوب باز پس می گیرید...

جان دادیم تا سایه رهبر مومن و ایرانی و «نه غربی و نه شرقی» روی سرتان باشد، و الان سخنرانی رهبرتان که می شود کانالهای غربی و شرقی را ترجیح می دهید...

شما را چه شده است؟ ما را نمی شناسید یا دیگران را بیشتر می شناسید؟

آتش نگرفتیم و نسوختیم که امروز بیایید و وطنمان را با آتش و دود تزیین کنید...

وقت جان دادن و جان کندن الله اکبر  نگفتیم که امروز تکبیرتان بر سر حافظان الله اکبر باشد...

خون ندادیم و مادرانمان را بی فرزند نکردیم که امروز خون مادرانتان به جوش آید از شر فرزندانی چون شما...

سینه سپر نکردیم به پیش دشمن که امروز دوست مجبور شود سپر به سینه بگیرد و مقابل دوست نااهلش بایستد...

یادش بخیر،فرمانده مان می گفت:

خاکریز ها را ترک نکنید، در میدان بمانید که دشمن حرامی در کمین است...

و امروز شنیدم که زنی چادر مشکی و چارقد رنگی، دستورتان داد:

که در خیابان بمانید، صحنه را ترک نکنید که انقلابیون مسلمان در کمینند...

شما را چه شده است؟ آنها را چه؟

رنگین می پوشید و به و دست در دست نامحرم، الله اکبر می گویید؟...»

گیج و مات حرفها و شنیده ها بودم که صدایی پیرتر و آرام تر ولی قاطع تر آمد:

«مگر نه اینکه اینجا جامعه ی اسلامی است؟ مگر نه اینکه واجبات اسلام لازم الاجراست؟ مگر نه اینکه رعایت قانون جامعه ی اسلامی واجب عینی است؟ پس چرا سر باز می زنید؟

مگر نه اینکه حکم ولی فقیه، حکم دین است؟ مگر مسلمان نباید حکم اسلام را اجرا کند؟ مگر شما مسلمان نیستید؟

آقای نخست وزیر امام! آقایی که نزدیکترین مسئولین به ولی فقیه زمان بودید! مگر نه اینکه شما باید بیش از دیگران به حکم امام سر سپارید؟ مگر نه اینکه امام فرمود: قانون باید اجرا شود، قانون را باید قبول داشته باشید؟

مگر امام را قبول ندارید؟ مگر اسلام را قبول ندارید؟ مگر مسلمان نیستید؟

قبله را گم کرده اید یا قبله نما را؟

یا شاید خدا را...»

حرفهای خودم بود که با صدای پدرجان و لحن پرحرارت دایی آمیخته شده بود. نمی دانم چقدر خواب بودم، ولی الان که سر قبر نشسته ام و می نویسم هوا تاریک شده است. قبر دایی محسن هم چراغ ندارد. چشمم کاغذ را نمی بیند. ولی اگر ننویسم باید بروم. دلم نمی خواهد دوباره به فضای شهر برگردم. هوای اینجا بوی نفاق نمی دهد...

  


۱- رضا امیرخانی در رمان بیوتن شخصیتی به نام گاورمنت دارد که دولتی ست و مسئول تغییر ساختار قبور شهدای بهشت زهرا. درباره ی این آقا و  حرفش که « ...چه وضعیه؟ هر کدومشون «شهید»و با یه رنگ نوشتن...» در بیوتن بیشتر می توانید بخوانید.

۲- ر.ک. بخش اول همین مطلب در کامنت قبل