یک هفته می گذرد از روزی که شهدای گمنام قدم بر سر ما نهادند.
روی برگه های تبلیغ مراسم شب هفتمشان جملات زیبایی نوشته بود؛
«میهمانانی که آمدند تا بمانند
میهمانانی که آمدند تا رفتن را به یادمان آورند
میهمانانی که آمدند و میزبان شدند...
اینک دوباره مرا می خوانند»
مراسم خوبی شد. چه می گویم؟! مگر مراسم شهدا هم ممکن است غیر«خوب» بشود؟ خدایی نه، من که تا به حال ندیده ام.
ولی انگار دوری از غربت برای این شهیدان سخت است. انگار نمی خواهند به این زودی ها خاک آلودگی مناطق عملیاتی را رها کنند، انگار...، انگار من هم خوابم!
چه می بینم؟ یک هفته از تدفین لاله های گلگونی که تکه تکه، از خاک آمدند و به خاک رفتند می گذرد. ولی هنوز که هنوز است، دیدن قبرخاکی و بی نشانشان دل سنگ را آب می کند.
گفتم یاد فتح المبینم انداختند، می خواستم بگویم یا روضه های گودال و تل هم افتادم...
ولی حالا می گویم که یاد «بقیع» همیشه مظلوم هم افتادم. اصلا چرا من بگویم، ببینید که متولیان تکریم شهدا، چگونه قبرها را بعد از این همه روز خاکی و خاکی و خاکی
رها کرده اند؛

یاد فتح المبین افتادم
گفته بودم

نمی دانم بقیع را دیده ای یا نه.
نه قبری نه شمعی نه نشانی...

این قبر مظهر افتخار یک مملکت است!
خاک بر سرم بیاید اگر اینگونه بماند.
نخواهیم گذاشت ان شا الله

چه بگویم؟

خنده دار است که ابادانی شهرهایمان را از ویرانه نشین ها داریم!
خاک بر دهانم!
استغفرالله...
خاکی بودند
به خاک افتادند
زیر خاک رفتند
از خاکشان بیرون آوردیم
به خاکشان نهادیم
...ولی خاکی رهایشان نکنیم
التماس دعا