چراغانی
رفیق شفیقی داشتم که حوادث فتنه گون 88 او را از من و ما گرفته بود. مدتها تلاش کردیم برای بازآوری اش به خط. ولی میخ آهنین استدلالهایمان در سنگ افکار مخالف شده اش فرو نمی رفت.
تا اینکه این شعر صدها بار خوانده شده ی جناب فاضل را ناامیدانه برایش پیامک کردم. به ساعت نکشید که برافروخته و پریشان آمد محل کارم و بدون توضیح مرا با خود برد...
کجا رفتیم و چه گفت و چقدر گریست بماند، فقط همینش را بگویم که یار از دست رفته ی من امروز همراه دوباره ی ولی و ولایت شده است.
فاضل نظری را خیلی دعا کردم
به خاطر سرودن این شعر؛
از باغ مي برند چراغاني ات کنند
تا کاج جشن هاي زمستاني ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ” ابرهاي تار“
تنها به اين بهانه که باراني ات کنند
يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند که زنداني ات کنند
اي گل گمان مکن به شب جشن مي روي
شايد به خاک مرده اي ارزاني ات کنند
يک نقطه بيش بين رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس که شيطاني ات کنند
آب طلب نکرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست که قرباني ات کنند
مستی،