دیگر باید بزرگ شد (5)

امتحان های مشترک

قوم موسی(ع) پس از گذشتن از دریا(1)، راه سرزمین موعود را در پیش گرفتند. سنت الهی در مورد کسانی که با خدا عهد می بندند، امتحان است. احتمالا تجربه کرده اید زمانهایی را که موضوعی را از خدا می خواهیم و در ازای آن به خدا قول انجام کاری را می دهیم. اگر این عهد را خدا بپذیرد قطعا به شرط اجرا پذیرفته است. در واقع خدا انسان را به ابتلائاتی می آزماید تا عیار نیت و اراده ی او و صحت عهدش بر خود عبد نمایان گردد. بنی اسرائیلیان هم که عهد عظیمی با خدا بستند به همین سنت آزموده گردیدند. براساس اصل تغییر نیافتن سنن الهی، امتحانات منتظرین موعود یکسان است. پس شاید بهتر باشد ببینیم چه بر سر بنی اسرائیل به عنوان قومی که حکومت ولی معصوم را طلب کردند، آمد تا بدانیم آنچه بر ما گذشته چطور تفسیر می شود و آنچه بر ما خواهد آمد چه خواهد بود.


1)     آزمون اقتصادی

قرآن روایت کننده داستان بنی اسرائیل است. در شرح احوال ایشان آمده است که وقتی در طول مسیر به سوی سرزمین وعده داده شده احساس گرسنگی کردند، نزد موسی(ع) آمدند و طلب غذا کردند. موسی(ع) دعایی کرد و از آن پس در هنگام گرسنگی، به اذن خدا از آسمان بلدرچین بریان برایشان فرود می آمد و از ریز بوته ها شیره ی عسل جاری گردید. وقتی تشنه شدند عصای موسی(ع) سنگی را نشانه رفت و از زیر آن دوازده چشمه جوشیدن گرفت تا همه اسباط از آن بنوشند. این سنگ را با خود حمل می کردند و هر زمان نیاز بود به همین روش از آن سیراب می شدند. برای در امان ماندن از گرمای روز بالای سر ایشان ابری ظاهر گردید و نسیم خنکی در مسیر به سویشان می وزید. همین ابر شبها پایین می آمد و نقش پتو را برایشان ایفا می کرد.

ولی مدتی نگذشته بود که بزرگی از بنی اسرائیل به نمایندگی از ایشان نزد پیامبر آمد و گلایه کرد(2) که ای موسی(ع)، تا به کی فقط این غذای تکراری را بخوریم. تحمل ما تمام شده است. ما سبزی و عدس و خیار و هویچ و چغندر و... می خواهیم! و اگر اینها را به ما ندهی از همین راهی که آمده ایم برمی گردیم.

موسی(ع) حیرت زده به ایشان گفت که ما به سرزمین موعود می رویم، این مدت را تحمل کنید تا در آنجا از نعمات گوناگون بهره ببرید. ولی مرغ ایشان یک پا بیشتر نداشت. موسی(ع) به آنها خطاب کرد: اهبطوا مصرا (به قول خودمان: گم شوید برگردید مصر!) بنی اسرائیل هم مغرور و حق به جانب بار و بندیل جمع کردند و راه مصر در پیش گرفتند. چند قدمی نرفته بودند که ابر بالای سرشان محو شد. گفتند عیبی ندارد کمی تحمل می کنیم تا به مصر برسیم. مدتی بعد گرسنه شدند ولی هر چه منتظر ماندند از غذای آسمانی خبری نبود. تشنه که شدند سنگ کلمن را زمین گذاشتند و منتظر جاری شدن آب بودند ولی آن سنگ دیگر فقط سنگ بود. ناچار با حال نزار و پریشان نزد موسی(ع) بازگشتند که ما اشتباه کردیم.

سنت الهی این است که اگر کسی حکومت ولی معصوم بخواهد و بر سر آن با خدا عهد ببندد و پس بزند نه تنها به حال قبل برنمی گردد که به حالتی بسیار بدتر از قبل برمی گردد. موسی(ع) به ایشان فرمود که خدا توبه شما را می پذیرد ولی به خاطر این نافرمانی، باقی مسیر تا سرزمین موعود را بدون نعمات قبلی باید طی کنید. این شد که بنی اسرائیل دوباره به راه افتادند و این بار با فلاکت و سختی روزها را شب می کردند. حتی کار به جایی رسید که به ملخ خوری و مارمولک خوری افتادند! این یعنی بنی اسرائیلیان در اولین آزمون که آزمون اقتصادی است مردود شدند ولی خدا علی الحساب از سر تقصیر ایشان گذشت تا به آزمونی دیگر ایشان را بسنجد.

ادامه دارد انشاالله.



(1)  معمولا گفته می شود این دریا همان رود عریض و طویل نیل است ولی برخی مورخین و محققین بر این باورند که آنها از دریای سرخ گذشته اند نه رود نیل. یکی از شواهد ایشان ذکر کلمه «بحر» در قرآن در این مورد است. دلیل دیگر آن که طبق تواریخ بنی اسرائیلیان در شرق رود نیل می زیسته اند و غرب آن به سرزمین مردگان معروف بوده است پس در هجرت خود از نیل دور می شده اند. و اینکه هنگامی که چند سال پیش جسد فرعون مصر پیدا شد متخصصین در کالبد شکافی انجام شده خبر از کشف نمک دریا در میان لایه ی مومیایی و بدن وی دادند و این ماده در رود نیل یافت نمی شود. (توضیحات مورد آخر را می توان جستجو کرد)

 

(2)  وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَن نَّصْبِرَ عَلَىَ طَعَامٍ وَاحِدٍ فَادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنَا مِمَّا تُنبِتُ الأَرْضُ مِن بَقْلِهَا وَقِثَّآئِهَا وَفُومِهَا وَعَدَسِهَا وَبَصَلِهَا قَالَ أَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنَى بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ اهْبِطُواْ مِصْراً فَإِنَّ لَكُم مَّا سَأَلْتُمْ وَضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَالْمَسْكَنَةُ وَبَآؤُوْاْ بِغَضَبٍ مِّنَ اللَّهِ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَانُواْ يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللَّهِ وَيَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ذَلِكَ بِمَا عَصَواْ وَّكَانُواْ يَعْتَدُونَ (بقره 61)

و (به ياد آريد) زمانى كه گفتيد: اى موسى، ما هرگز بر يك رقم خوراك صبر نمى‏كنيم، پس پروردگار خود را در حق ما بخوان تا براى ما از آنچه زمين مى‏روياند از سبزى و خيار و سير و عدس و پيازش بيرون آورد. موسى گفت: آيا شما به جاى چيز بهتر چيز پست‏تر را مى‏طلبيد؟ (حال كه چنين است) به شهرى (از شهرها) فرود آييد كه آنچه خواستيد براى شما فراهم است. و (مهر خوارى بر پيشانى، و خيمه) ذلّت و نياز بر آنها زده شد و مستحقّ خشم خدا شدند. اين (خوارى) براى آن بود كه آنها همواره به نشانه‏هاى خدا كفر مى‏ورزيدند و پيامبران خدا را به ناحق مى‏كشتند و اين (كفر و پيامبركشى) به خاطر آن بود كه نافرمانى كردند و پيوسته (از حد خود) تجاوز مى‏نمودند.

 

 

(3)  يَا قَوْمِ ادْخُلُوا الأَرْضَ المُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ وَلاَ تَرْتَدُّوا عَلَى أَدْبَارِكُمْ فَتَنقَلِبُوا خَاسِرِينَ ﴿۲۱﴾ قَالُوا يَا مُوسَى إِنَّ فِيهَا قَوْمًا جَبَّارِينَ وَإِنَّا لَن نَّدْخُلَهَا حَتَّىَ يَخْرُجُواْ مِنْهَا فَإِن يَخْرُجُواْ مِنْهَا فَإِنَّا دَاخِلُونَ ﴿۲۲﴾ قَالَ رَجُلاَنِ مِنَ الَّذِينَ يَخَافُونَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمَا ادْخُلُواْ عَلَيْهِمُ الْبَابَ فَإِذَا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّكُمْ غَالِبُونَ وَعَلَى اللّهِ فَتَوَكَّلُواْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ ﴿۲۳﴾ قَالُواْ يَا مُوسَى إِنَّا لَن نَّدْخُلَهَا أَبَدًا مَّا دَامُواْ فِيهَا فَاذْهَبْ أَنتَ وَرَبُّكَ فَقَاتِلا إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ ﴿۲۴﴾ (مائده)

اى قوم من به سرزمين مقدسى كه خداوند براى شما مقرر داشته است درآييد و به عقب بازنگرديد كه زيانكار خواهيد شد (۲۱) گفتند اى موسى در آنجا مردمى زورمندند و تا آنان از آنجا بيرون نروند ما هرگز وارد آن نمى‏شويم پس اگر از آنجا بيرون بروند ما وارد خواهيم شد (22) دو مرد از [زمره] كسانى كه [از خدا] مى‏ترسيدند و خدا به آنان نعمت داده بود گفتند از آن دروازه بر ايشان [بتازيد و] وارد شويد كه اگر از آن درآمديد قطعا پيروز خواهيد شد و اگر مؤمنيد به خدا توكل كنيد (23) گفتند اى موسى تا وقتى آنان در آن [شهر]ند ما هرگز پاى در آن ننهيم تو و پروردگارت برو[يد] و جنگ كنيد كه ما همين جا مى‏نشينيم (24)

سلام بر رقیه(س)

شب پنجم محرم، مسجد الهادی بودیم. شهاب مرادی سخنران دهه اول است. آخر صحبتهایش معمولا شعر کوتاهی من باب روضه می خواند. آن شب دو بیت از شعری را خواند که آتش به دل ملت زد. خیلی گشتم که کاملش را پیدا کنم.

خدا به شاعرش آقای افشین علا خیر دهد. شعر کودکانه است ولی دل سنگ را آب می کند. بابایی برای دخترش لیلی قصه می گوید. شما را به خدا یا این ابیات را نخوانید و بگذرید، و یا اگر می خوانید عاشقانه و با توجه بخوانید؛


لیلی ای دختر سه ساله من

در گلستان عمر لاله من

ای که دائم کنار بابایی

همه شب غمگسار بابایی

ای که جانت به جان من بسته است

جان ما چون دو حلقه پیوسته است

ای که از در،چو می روم بیرون...

    الباقی در ادامه مطلب                       

ادامه نوشته