آمدی اما...
خوش آمدي سردار
منتظرت بوديم
چه انتظار طولاني اي ..22.سال!
يادش به خير وقتي در«خندق» مي جنگيدي و «خيبر» گشائي مي كردي همه نيزارهاي «هور» تمام قامت به احترامت برخاسته بودند.
يادت هست سردار؟
...
ادامه در اینجا

حالا من هم باید بگویم؛
مخبر بزرگوار گفتی و چه تلخ گفتنی بود. خواستم به همان جملاتت بسنده کنم اما انگار نمی شود. گفته اند بنویس و باید نوشت. شاید از من هم همین برآید.
سردار!
سلام...
آخرش آمدی؟ به پای خودت رفته بودی و به دست ما آمدی. چه رفتن زیبایی و چه آمدن نازیبایی. شاید دلت نمی خواست برگردی. شنیده ام خاطره ای از خواب مادر یک شهید را که پسرش گلایه کرده بود از او؛«چرا مرا خواندی که پیشت بیایم. مگر نمی دانستی که در آن بیابان ها هر شب جمعه مادر سادات را میزبان بودیم؟». تو هم از این ضیافت برگشته ای سردار؟ خوشا به حال ما که میزبان بانوی آبها را میهمانیم و بدا به حال تو که میهمان خانه های دوده گرفته ی مایی.
آه...! آمدی اما چه آمدنی. باوفا الان وقت آمدن است؟ آن هم با این وضعیت. هیچ خودت را در آینه دیده؟ ...عجب! مگر چشم داری که ببینی؟ حتی خدقه ی استخوانی چشمت هم خاک شده اخوی! هرچند، همان بهتر که نمی بینی. گرچه از من و ما بیناتری و وای به حالت که این طور آمده ای.
شاید اگر با همان چشمان زیبای خاکی ات آمده بودی راحت تر بودی. من هم بودم. آن وقت حداقل نمی دیدی آن چه را که قبل از آمدنت بر ما گذشته. ولی دریغ و افسوست باد که دیده ای و می بینی و قطعا می سوزد جگرت...!
باز هم خاکی زدم! تو که همه ی اینها را دیده ای مرد! چه می گویم؟ تو را چون خودم پنداشتم و... خاک بر دهانم. مرا ببخش ولی قول نمی دهم که بعد از این جفنگیات دیگری نگویم! آری دلم پر است. خون است. صدبار بالایش آورده ام ولی تمامی ندارد به جان تو. ای خدا، باز هم. تو که جان نداری سر بریده...
نبودی و ندیدی. نبودی و دیدی. بودی و دیدی. بودی و ندیدمت. دیدی و ندیدندت. دیدی و دم برنیاوردی. شنیدی و نعره زدی. نعره ات را نشنیدم و گریستم. نبودی و بودم و بودند.
فدای سر نداشته ات! نبودی ببینی چطور شهر را به آشوب کشاندند و آمنیتی را که تو برایش می مردی و مردی به تاراج بردند.
قربان زبان محو شده ات! نبودی بشنوی چه ها می گفتند افسون شدگان شهر من. دهان خود را می گشودند ولی صدای بیگانه از آن بیرون می آمد. از همان صداهایی که تو خوب می شناسی. از همان هایی که تو «های» باطلشان را با «هو» ی حق جواب دادی.
جانم به آن فریاد رسایت! کجا بودی بشنوی که چه طعنه ها و اهانت ها که نشنیدیم.
نمیدانم اگر بودی و می دیدی تصویر مولایت را به آتش کشیده و دورش هلهله می کنند چه می کردی. یا اگر می شنیدی به رهبرمان چه ها که نمی گفتند(و نمی گویند!) یا می دیدی چطور سیاهی های اربابمان را به سرخی آتش سوختند و عزادارانش را به سرخی خون آراستند! رنگ پیشانی بندهای یازهرا(س) شما هم انگار هم رنگ فتنه ی این جماعت بود. نکند شما هم...استغفر...!
بی خیال سردار. به پرت گفتن می افتم کم کم.
همه ی اینها به کنار. جایت خیلی خالی بود. نبودی خروش ملت را ببینی از پس آن همه بی انصافی و نابخردی جمعی خرد. آنقدر بودیم که جمعیت «بی شمار»شان(!!!) زیر دست و پایمان له شد. آری 9دی و22بهمن جایت واقعا خالی بود. میلیونها مسلمان، جان بر کف ساندیس به دست(!) از اتوبوسهای نظام پیاده شدند! و به خیابان ریختند و نعره ای برآوردند که تا هنوز صدای به هم خوردن دندانهای فتنه گران از هراس طنین آن به گوش می رسد...
جایت خالی بود. آنقدر بودیم که هنوز هم پس از پنج ماه هر بار که حرفش به میان می آید می گویند:«کلا 40هزار نفر بودید»! ما هم می گوییم :«قطعا حق با شماست...مثل همیشه»! و به قول حسین قدیانی عزیزم با همان نی های ساندیس آنچنان چشمی از بدخواهانمان درآوردیم که که هنوز هم حرفش هست. راستی جایت خالی بود که کیک و ساندیسی خوردیم آن روز! همه اش را هم حکومت داده بود و گواراریش به همین بود!
خلاصه سردار سال کم نظیری بر ما گذشت. گاه می گفتم کاش بودی و بلافاصله خدا را شکر می کردم که نیستی. گاه در دل آرزو می کردم اینان را نفرین کنی و بعد می فهمیدم کارهایی آن ها جز به خاطر نفرین شده بودنشان نیست. با همه ی اینها خوب موقعی آمدی جوانمرد! خرمشهرت آزاد شده و آباد هم شد. سالروز آزادی اش نزدیک است و آب تصفیه شده را هم حکومت اسلامی برایش تامین کرده تا آباد هم باشد(به کوری چشم بدخواهان).
آخرش هم بگویم، آری همین الان وقت آمدنت بود باوفا. و اگر نمی آمدی باید می نالیدم.
خوش آمدی فرمانده...


مستی،