یادداشت های آمریکا


نزدیک به یک سال مى‏گذرد که در آتشى سوزان مى‏سوزم. کم‏تر شبى به‏یاد دارم که بدون آب دیده به‏خواب رفته باشم و آه‏هاى آتشین قلب و روح مرا خاکستر نکرده باشد!

خدایا نمى‏دانم تا کى باید بسوزم؟ تا چند رنج ببرم؟ در همه حال، همه جا و همیشه تو شاهد بوده‏اى. عشقى پاک داشتم و آن را به پرستش ذات مقدس تو ارتباط مى‏دادم، ولى عاقبتش به آتشى سوزان مبدل شد که وجودم را خاکستر کرد. احساس مى‏کنم تا ابد خواهم سوخت. شمعى سوزان خواهم بود که از سوزش من شاید بشریت لذت خواهد برد!
خدایا، از تو صبر مى‏خواهم و به سوى تو مى‏آیم. خدایا تو کمکم کن.
امروز 19 رمضان یعنى روزى است که پیشواى عالیقدر بشریت در خون خودش غوطه مى‏خورد. روزى است که مرا به یاد آن فداکارى‏ها، عظمت‏ها و بزرگوارى‏هاى او مى‏اندازد. از او خالصانه طلب همت مى‏کنم، عاشقانه اشک، یعنى عصاره حیات خود را تقدیمش مى‏نمایم. به کوهساران پناه مى‏برم تا در… تنهایى، از پس هزارها فرسنگ و قرن‏ها سال با او راز و نیاز کنم و عقده‏هاى دل خویش را بگشایم.
خدایا نمى‏دانم هدفم از زندگى چیست؟ عالم و مافیها مرا راضى نمى‏کند. مردم را مى‏بینم که به هر سو مى‏دوند، کار مى‏کنند، زحمت مى‏کشند تا به نقطه‏اى برسند که به آن چشم دوخته‏اند.
ولى اى خداى بزرگ از چیزهایى که دیگران به دنبال آن مى‏روند بیزارم. اگرچه بیش از دیگران مى‏دوم و کار مى‏کنم، اگرچه استراحت شب و نشاط روز را فداى فعالیت و کار کرده و مى‏کنم ولى نتیجه آن مرا خشنود نمى‏کند فقط به‏عنوان وظیفه قدم به پیش مى‏گذارم و در کشمکش حیات شرکت مى‏کنم و در این راه، انتظار نتیجه‏اى ندارم!
خستگى براى من بى‏معنى شده است، بى‏خوابى عادى و معمول شده، در زیر بار غم و اندوه گویى کوهى استوار شده‏ام، رنج و عذاب دیگر برایم ناراحت‏کننده نیست. هر کجا که برسد مى‏خوابم، هر وقت که اقتضا کند مى‏خیزم، هرچه پیش آید مى‏خورم، چه ساعت‏هاى دراز که بر سر تپه‏هاى اطراف »برکلى«(1) بر خاک خفته‏ام و چه نیمه‏هاى شب که مانند ولگردان تا دمیدن صبح بر روى تپه‏ها و جاده‏هاى متروک قدم زده‏ام. چه روزهاى درازى را که با گرسنگى به‏سر آورده‏ام. درویشم، ولگردم، در وادى انسانیت سرگردانم و شاید از انسانیت خارج شده‏ام، چون احساس و آرزویى مانند دیگران ندارم.
اى خداى بزرگ، براى من چه مانده است؟ نام خود را بر سر چه باید بگذارم؟ آیا پوست و استخوان من، مشخّص نام و شخصيّت من خواهد بود؟ آیا ایده‏ها، آرزوها و تصورات من شخصيّت خواهند داشت؟ چه چیز است که »من« را تشکیل داده است؟ چه چیز است که دیگران مرا به‏نام آن مى‏شناسند؟…
در وجود خود مى‏نگرم، در اطراف جست‏وجو مى‏کنم تا نقطه‏اى براى وجود خود مشخص کنم که لااقل براى خود من قابل درک باشد. در این میان جز قلب سوزان نمى‏یابم که شعله‏هاى آتش از آن زبانه مى‏کشد و گاهى وجودم را روشن مى‏کند و گاه در زیر خاکستر آن مدفون مى‏شوم. آرى از وجود خود جز قلبى سوزان اثرى نمى‏بینم. همه چیز را با آن مى‏سنجم. دنیا را از دریچه آن مى‏بینم. رنگ‏ها عوض مى‏شوند، موجودات جلوه دیگرى به خود مى‏گیرند.

بهار 1960

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند...


نيمه شب بود و سکوتي محض بر گلزار شهدا حاکم بود. غمين و دلشکسته از جاده تنهايي به قطعه‌اي بهشت موعود قدم نهادم و بر صحنه برکت و شرف به احترام گلهاي شقايق تواضع نمودم.

سنگ قبرها مثنويهاي ناگفته‌اي هستند که شمس و مولانا را مي‌طلبند به تفسيرشان.

از شيار خاطره‌ها به درون احساسشان راهي مي‌يابم، با چشم نمناک در گوشه حسنيه محفلشان نشستم. شکوه‌ها – قصه‌ها – غصه‌ها – گله‌ها گل مي‌کند. نوبت به من بيکس رسيد که بگويم، ماندم حيران از چه و از کجا و از که بگويم؟

چشمهاي براق آنها مرا شرم حضور مي‌داد، بر سينه‌هايشان گلهاي گلهاي گرانقدري بود که بوي ياس مي‌داد. نگاهشان مرا به سکوت مي‌خواند. خنده‌هايشان برق اميدي بر دلم نهاد، از زانو به زانو نشستم آنها شرمسار شدم، از شدت اندوه، به ناگاه درد را صدا زدم که بيا و اين دل سردم را آتش زن، بيا که در گلويم بغض نهان مانده است، بيا استخوان از گلويم در دل شب در جنگل غربت و غريبي بدر آر.

راستي گمنامان و نام‌آوران در کدام وادي هستند؟ شهيدان مست را راهي است که با آنها راهي شويم؟

دلم تاب نياورد سکوت کنم، در اوج لذت و غرور لب به شکوه گشودم:

بچه‌ها سزاي ما ماندن بعد از شما نبود، شما بر برکه خون نشستيدو ما چشم بر دور گشتن شما. بعد از شما دنيا پرستان با سکوت خود پشت ما را شکستند و بر راه رفتنمان هجوم آوردند و بر لبهاي تشنه‌مان دشنه نهادند، کارمان بعد از شما صبرست و صبرست و صبر، باور کنيد هيچکس در شنيدن قصه شب ما گريه نمي‌کند، همه ايستاده‌اند و ما را زل مي‌زنند.

وقت نماز است، برخيزيد سجاده و سجود در انتظار شما هستند، کوچه‌ها انتظار آمدنتان را مي‌کشد، ديوارها گلي سر در گوش هم نجوا دارند چرا اينقدر محکوم سکوت هستيم و صداي خوش پاي يار مهربان نمي‌رسد.

بياييد و دفترچه اشعار را بگشاييد و بر ما سروده‌هاي دل را بخوانيد.

از دست نوشته هاي شهيد : مهدي پور عباس